اوحدی › در حقیقت اجابت دعا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر دعا جمله مستجاب شدی / هر دمی عالمی خراب شدی
تو دعا را اگر ندانی روز / نشوی بر مراد خود پیروز
تا نیابد دل تو راه به غیب / دست حاجت برون می‌آر از جیب
غیب‌دان جز به نور نتوان شد / وقت بین بی‌حضور نتوان شد
گر دلت حاضر و تنت نوریست / هر چه خواهی بخواه، دستوریست
نفس مستجاب آنکس راست / کز خدا جز خدا نجست و نخواست
تو به خود نزد او ندانی شد / تا نخواند کجا توانی شد؟
اوست نزدیک ورنه دوری تو / حاضر او بس، که بیحضوری تو
گر نه راه تقرب او رفتی / با تو «انی قریب» کی گفتی؟
چون در آن قرب محو گردی تو / صورت خویش در نوردی تو
دگرت لذت از جهان نبود / از توسر ازل نهان نبود
به محبت رسی از آن قربت / برهی از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردد / او ترا راه و راهبر گردد
او ترا دست گردد و او تیغ / هر چه خواهی نباشد از تو دریغ
نفس او با تو همخطاب شود / سخنت جمله مستجاب شود
غیب را با دلت خطابی هست / زان نظرهات فتح بابی هست
لیک هم آفتیست در هوشت / که نرفت آن خطاب در گوشت
تیر چون از کمان سست آید / از کجا بر هدف درست آید؟
تو که بازوی بیگناهت نیست / سپری جز عطای شاهت نیست
تا عصای تو اژدها نشود / به دعای تو کس رها نشود
چون نه‌ای واقف از دعای بشر / میبری در دعای باران خر
پیش ایزد ببین قبولت هست؟ / پس برآور به سوی بالا دست
هر چه در خط عالم اویند / همه تسبیح او همی گویند
هر کسی را به قدر پایهٔ خویش / هست حدی که نگذرد زان بیش
کس به تسبیح او نیابد راه / مگر از لهجهٔ کلام‌الله
هر زبان، گر چه گفتگو داند / حق تسبیح او هم او داند
اندرین نکته چون نکردی سیر / نبری ره به سر منطق طیر
هر کرا از درش سؤالی هست / هر یکی را زبان حالی هست
ورد رنجور چیست؟ «یا شافی» / وان بیچاره؟ « انه کافی »
مرغ یا ز آب و دانه گوید راز / یا ز پیکان و سنگ و چنگل باز
مور از آسیب سیل و آفت سم / طلب ارزن و جو و گندم
گر ازین در بود عبارت تو / کس نپیچد سر از اشارت تو
در جهان اسم اعظم او داند / و آن بود کوت بر زبان راند
هر که با نامش آشنا گردید / حاجتش سربسر روا گردید
تا نگویی سخن مناسب حال / نشود هیچ مستجاب سؤال
هر چه خواهی به قدر حاجت خواه / تا بدان در دهند بازت راه
چو فزونت دهند ز آن تو نیست / هم نکوتر، کزان زیان تو نیست
تو که زر داری و درم خواهی / پر تمنا کنی، نه کم خواهی
دو بسازی سرای و بس نکنی / تا بچار دگر هوس نکنی
گر بلندت کند نیایی زیر / ور فزونت دهد نگردی سیر
چون به حاجت چنین سرایی تو / بهلد تا همی درایی تو
حال آن طفل و حالت تو یکیست / در بزرگی و خردی ارچه شکیست
کانگبینش دهی شکر خواهد / ور چه شیرین کنی دگر خواهد
چون ز حد بگذرد فغان و خروش / بر دهانش زنی شود خاموش
این حسابت کجا شود روزی؟ / چون ز داننده‌ای نیاموزی