اوحدی › در صفت ارشاد پیر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اول استاد، پس گهر سفتن / تا نباید به درد سر خفتن
مرد را کاوستاد یار شود / زود باشد که مرد کار شود
در عزش به رخ فراز کند / چشم او را به نور باز کند
بیضه وارش به زیر بال کشد / بر سرش سایهٔ کمال کشد
میکند کم ز قدر قوت بدن / قوت روح میدهد به سخن
نهلد در حجاب ذاتش را / نه به دست خلل صفاتش را
به روش دل قویش گرداند / تا چو خود معنویش گرداند
شب و روزش چنین به اصل و به فرع / پرورش میکند به مایهٔ شرع
نبرد زو نظر به سر و به جهر / هر دمش میدهد ز معنی بهر
در ترقیش پایه بر پایه / میرساند به نور از سایه
چون ازین رنجها شود بهتر / به دگر گنجها شود رهبر
به لباسی دگر بر آید مرد / به وجودی دگر بزاید مرد
جسم را کرده از ریاضت صلب / روح را کرده مطمن‌القلب
بر سر نفس او به سرحد صدق / متمکن شود به مقعد صدق
این بود راضی، آن بود مرضی / برهد شیخ از آن گران قرضی
حد و مد و تعرف این باشد / رسم رشد و تصرف این باشد
کودک نفس را ز رنج هوا / نکند جز چنین طبیب دوا
گر چنین رهبری شود یارت / زین منازل برون برد بارت
هر چه در جسم درد و داغ شود / روح را روغن چراغ شود
جز به سعی تن و به تقوی دل / کی رسد طالب اندرین منزل؟
گر به این حال نفس گردد هست / یا دهد رتبتی چنینش دست
این بود سر نشانهٔ ثانیش / که تو تولید مثل میخوانیش
اندرین دور ازین وجودی پاک / نتوان یافتن مگر در خاک