اوحدی › در شرح حال اهل زرق و تلبیس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همه روی زمین نفاق گرفت / مردمی ترک اتفاق گرفت
از حقیقت به دست کوری چند / مصحفی ماند و کهنه گوری چند
کور با کس سخن نمیگوید / سر قرآن کسی نمی‌جوید
روح قرآن بر آسمان بردند / نقد تحقیق ازین میان بردند
روز بد را علامت این باشد / پیش نیکان قیامت این باشد
در جهان نیست صاحب دردی / بی‌ریا دم نمیزند مردی
شرع را یک تن خلف بنماند / روش و سیرت سلف بنماند
روی گیتی پر از صلف شد و لاف / همه زرقست و شید قاف به قاف
اهل زرق و نقاق هم پشتند / صادقان را به خون دل کشتند
راستی را نشانه نیست پدید / راستی در زمانه نیست پدید
مرد معنی ازین میان دورست / به حجاب خمول مستورست
چشم اخلاص و صدق خفته بماند / چهرهٔ مردمی نهفته بماند
بی‌خطر نیست کار سیر امروز / دیده ور شو که نیست خیر امروز
اهل مکر و حیل بکوشیدند / به ریا روی دین بپوشیدند
سخن صدق سر بلاف آورد / دین چو سیمرغ رو به قاف آورد
طالبی، چشم و گوش باش، ای دل / با چنینها بهوش باش، ای دل
که بسی دام و دانه در راهست / گذرت جمله بر سر چاهست
چو نهنگند باز کرده دهان / همه در نیل غرق و گشته نهان
تا نهنگت به کام در نکشد / دست غولت به دام در نکشد
پیر شیاد دانه پاشیده / گرد او چند ناتراشیده
ریش را شانه کرده، پره زده / سرکه بر روی نان و تره زده
پنج شش جا نهاده حلقهٔ ذکر / سر خود را فرو کشیده به فکر
تا که می‌آورد ز در خوانی؟ / یا که سازد برنج و بریانی؟
سخنی از درون بدر نکند / کش تخلص به نام زر نکند
کم بری زر، ز زرق نپذیرد / پر بری، زود در بغل گیرد
گر چه گوید که: هیچ نستانم / ندهد باز اگر دهی، دانم
دل آنرا که درد این کارست / جستجوی دلیل ناچارست
زنده‌ای کو؟ که بنده باشیمش / سر به فرمان فگنده باشیمش
چند ازین هایهوی بی‌دردان؟ / زنگ مردی و بوی نامردان؟
همچو گردون کبود جامه شده / صید را گرگ این تهامه شده
از برون خرقه‌های صابونی / وز درون صدهزار مابونی
چون بیابند نو ارادت را / کار بندند عرف و عادت را
جامهٔ زرق و شید زرد کنند / بر دلش حب مال سرد کنند
ببرندش به دعوتی دو سه گرم / تا در افتد زنان خلق به شرم
پس به رمزش درآورند از خواب / کای پسر، وقت میرود، دریاب
گر مریدی کجاست سفرهٔ آش؟ / ور نداری درین میانه مباش
دردمند از دم عزیمت خوان / که: دم نقد را غنیمت دان
به فریب وخیم و دانهٔ خام / ساده دارا درافگنند به دام
از میانشان برون رود درویش / ناخن اندر قفا و سر در پیش
روی در روی ننگ و نام کند / از در و کوچه اقچه وام کند
درمی چند را بلاو دهد / پیر و همخرقه را پلاو دهد
ببرد شیخ را به مهمانی / با مریدان سخت پیشانی
صوفیان سفره را فراز کشند / آستین از دو دست باز کشند
همه در هم خورند کین فرضست / خود نگویند کز کجا قرضست؟
کودکان ناشتا، پدر مدیون / مخور این نان و آش، خون خور خون
فقر بیرون ز ازرقست و کبود / نام آتش چرا نهی بردود؟
حقه خالی و بوالعجب عورست / جرم او نیست، دیده‌ها کورست
شب کس را کجا کند چون روز؟ / پیر محراب کوب منبر سوز
شیخ باید که سیم و زر سوزد / تا ازو دیگری نیاموزد
گر ندانی تو این درم سوزی / زان بهشتی چرانیاموزی؟
کو به عمری چنین کتابی ساخت / پس به پیلی درم یخ آبی ساخت
بنگر پیل مات درویشان / شاه را طرح دادن ایشان
شیخ ما آنچنان بزرگانند / نه چنین روبهان و گرگانند
متصرف شدی، شکاری کن / قلعه‌ای برگشای و کاری کن
تو کت این گاوهای پروارند / لاغران را مکش، که مردارند
ایکه اندر فریب ایشانی / در فریب تواند، تا دانی
گر دهندت به دست بر بوسه / کاه پیشت نهند و سنبوسه
گه به باغ و به خانه خوانندت / گاه پیش ملک دوانندت
خواجه رنجور شد، عیادت کن / به شود، حرمتش زیادت کن
آن نیامد ببین که: حالش چیست / وین درآمد، نگر سالش چیست؟
دست بگذار تاش می‌بوسند / تن بهل، تا درو همی دوسند
شعر خوانند، تا تو شور کنی / مدح گویند، تا غرور کنی
گر نیایی به رقص، سرد شوند / ور برقصی، به عیب مرد شوند
این یکی از سفر رسید، ببین / وان سفر میکند، چنین منشین
نروی از در تو باز استند / بروی جمله در مجاز استند
با رفیقانت ار به مهمانی / ببرد دوستی به پنهانی
زان میان گر بود مریدی کم / « فقنا ربنا» زکین شکم
تو چو اشتر مهارشان داده / تن خود را به کارشان داده
روز و شب چون درین بلا باشی / کی توانی که با خدا باشی؟
خاص خودشان مکن که عامند این / دانه‌شان پر مخور، که دامند این
رد عام و قبول عامی چیست؟ / گر تمامی تو ناتمامی چیست؟
گوسفندی به سفره سازندت / بعد از آن همچو بز ببازندت
از برای تو گر چه مشت زنند / گر بلغزی ترا درشت زنند
لوت خوردی و زله بر بستی / در گمانی که رفتی و رستی
این جماعت بهشت میخواهند / خانهٔ نقره‌خشت میخواهند
حور و غلمان و جوی شیر و شراب / میوه‌های شگرف و مرغ و کباب
گر توانی تو بر گشای این بند / ورنه بنشین، به ریش خویش مخند
چون ندانی که این بهشت کجاست؟ / مردمان را چه خوانی از چپ و راست؟
تو که پولی نمیتوانی هشت / چون زند همت تو زرین خشت؟
گر بپرسم به خود فرو مانی / نیک ترسم تو بد فرومانی
به تو پندار مردمان دگرست / خلق را بر دلت گمان دگرست
که سخن با خدا همیگویی / حکم داری بر آنچه میجویی
هر کرا بر کشی بهشتی شد / وانکه را رد کنی به زشتی شد
به شب و روز خواب و خوردت نیست / جز دل گرم و آه سردت نیست
در قبولت به این همی کوشند / ورنه نامت باقچه نفروشند
فقر اگر خوردنست و گاییدن / هرزه‌ای چند بر دراییدن
همه را بهتر از تو هست این حال / بر سر جاه و ملک و شوکت و مال
برو، ای خواجه، چارهٔ خود کن / رقعه بر دلق پارهٔ خود کن
زهر مارست گنج بردن تو / وین برنج و ترنج خوردن تو
اینکه گفتی که مرشدست مفید / برساند مراد را به مرید
فارغست او ازین ستایش تو / زانکه رسوا شد از نمایش تو
میفروشی، که خود بهاش خوری / میپزی دیگ او، که آش خوری
میوه تا کی خوری ز باغ کسان؟ / چه فروغت دهد چراغ کسان؟
نام مردم فروختن تا چند؟ / چوب همسایه سوختن تا چند؟
هست حال شما درین بازار / حال آن ترکمان و آن طرار
آنکه از خود مگس نداند راند / به بهشتت کجا تواند خواند؟
وانکه از خشم دشمنان سوزد / چون رخ دوستان برافروزد؟
بر وی این نام را به زور مبند / کمرش بر میان عور مبند
پیش ما چیست نشر این نامه؟ / صلواتی میان هنگامه
چشم صد کون خر بخواهی بست / تا بلیسی تو در میانجی دست
به نصیحت نکو نمیگردی / کار من نیست چوب بد مردی
پر شد این شهر و ده ز آفاتت / مگر ایزد کند مکافاتت
دیگ اهل هنر بجوشانی / هنر و نام او بپوشانی
تا مبادا که سربلند شود / به دیار تو ارجمند شود
بدهد شرح شهر سوزی تو / یا کند قصد رزق و روزی تو
اهل داند ترا بخواند شیخ / جز مقلد ترا که داند شیخ؟