اوحدی › در تدبیر این سفر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر مریدی ز دار دور شود / در مریدی در آن حضور شود
چون ترا نیز عزم این راهست / دل تو زین عزیمت آگاهست
رخ به راه آر و رخت بر خر نه / جای پرداز و پای بر در نه
چار عنصر به چار میخ در آر / شاخ تن را ز بار وبیخ درآر
مرم از دار، تا به تخت رسی / پای بردار، تا به بخت رسی
شیر مردان دین به آخر کار / نردبانی بساختند از دار
تا بدان نردبان نگاه کنی / بر نهی پای و برگ راه کنی
آنکه بالای نردبان بلاست / راه بالات مینماید راست
تا تو جز چوب و در ندانی دید / رازهای دگر ندانی دید
سخن عشق زیر و بالا نیست / در ره عشق رخت و کالا نیست
نزد مردان بلا و بخت یکیست / پیش عشاق دار و تخت یکیست
نتراشند جز به یک منوال / تخت مردان و تخته غسال
تاجشان بی سری و سامانیست / تخت تابوت عالم فانیست
نیست در راه عشق پیچ مپیچ / روشنی در فناست، دیگر هیچ
با تو تا ذره‌ای ز هستی هست / همچنان نام بت‌پرستی هست
بت تن را بهل، که بیش ارزی / بت تست آن، بروچه ملیرزی؟
بت شکن باش، تا که چست شوی / بت رها کن، که تن درست شوی
تاج و تختی که پاو سر داند / عاشقش کم ز خاک در داند
چه بود چوب خشک یا زر زرد؟ / که بدان پای و سر نگارد مرد
تخت مردان ز عزتست و سکون / تاجشان سر امر «کن فیکون»
برچنین تاج و تخت کن شاهی / تا بگیری ز ماه تا ماهی
بر فلک بی‌عروج نتوان رفت / به سفر بی‌خروج نتوان رفت
نفس با عقل چون یگانه شود / کی چو تن مبتلای خانه شود؟
نفس را عقل کن به دانش و داد / تا به عرشت برآورد چون باد
علم نفس ترا به عقل کند / این سخن دل درست نقل کند
دور کن حرص خورد و خواب از خود / سهل کن باربان و آب از خود
جز ریاضت مکن دگر پیشه / تا شود بی کدورت اندیشه
مده اندیشه جز به جان خرد / آشنا گرد با روان خرد
جز خرد نیست کز خدا گوید / روح ازو گفت هر چه وا گوید
نفس تا بر خرد ندارد گوش / نتواند حدیثی از سر هوش
مهل این نفس را دمی بی‌فکر / تا بیابی هزار گوهر بکر
بکن از راه حکمت و معقول / سیر در عالم نفوس و عقول
گرچه نتوان که ذات بین گردی / زین دو گوهر صفات بین گردی
هرچه فانیست در ضمیر مهل / جز به باقی مده تصور دل
فکر صافی ز ذوفنون خیزد / فکر آشفته از جنون خیزد
فکر چون صاف شد، صفات دهد / رخ به درگاه اصطفات دهد
هرچه فانیست خود خیال بود / فکر فانی ترا وبال بود
نتوانی به چشم سر دیدن / جز سروریش و بام و در دیدن
چشم سرت لقا تواند دید / نفس باقی بقا تواند دید
جان چو باقیست او بقا جوید / تن فانی چه ارتقا جوید؟
ده نشین به دود سوی رز خویش / جنبش هر کسی به مرکز خویش
علم باقی بدان که چیست؟ بجوی / وین بقا در دیار کیست؟ بپوی
لوح نفس از خیال خالی کن / پر ازین نقش لایزالی کن
هر چه در جنت تو دیده شود / هم ز کردارت آفریده شود
وان عذابی که سرنوشته تست / هم یقین‌دان که سرگذشته تست
عملت پیش میرود به بهشت / تا ز بهر تو خانه سازد و کشت
خلق نیک توحور خواهد شد / رای عالی قصور خواهد شد
گفته‌ای خوش که بر زبان آید / مرغ و حلوای پخته‌زان آید
شاخهای مرصع از گوهر / سخن تست، ازین سخن مگذر
کوثر از دانش لدنی خاست / سلسبیل از طریق جستن راست
خوب کاران او چو کشت کنند / گاو در خرمن بهشت کنند
آنکه فردا بهشت فاش برند / پیشه‌کاران دانه پاش برند
آدم از جهل بست برتوشه / از چنان خرمن اینچنین خوشه
هم ضعیفی و هم ظلوم و جهول / با سه عیب چنین مباش فضول
بر عصای قبول تکیه مزن / که «عصی آدمت» زند گردن
تا دلت مرغ پخته خواهد و می / چون نهی در بهشت باقی پی؟
بگذر زین بهشت پردانه / در بهشت خدای برخانه
تو به دهقان رها کن و بیوه / گندم و مرغ و قلیه و میوه
زان رحیق اردمی دونوش کنی / هم چو دریا ز عشق جوش کنی
تا که دریاست جوش دریا هست / جهد کن تا شوی چو دریا مست
جوش دریا تمام خواهد بود / جوش تست آنکه خام خواهد بود