اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد غلام ملک به می خوردن / بشدند از پیش به پی کردن
یافتندش به کنج میخانه / مفلس و عور و مست و دیوانه
پس بگفتند پند و هیچ نگفت / میکشیدند و او دگر میخفت
رند کی میگذشت آشفته / بارها خانه پدر رفته
دید کان گیرو ده مجازی نیست / گفت: خشم ملوک بازی نیست
بهلیدش چنانکه مست افتد / که بلا بیند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داند / جرم خود بنده نیکتر داند
قصهٔ این پسر بپرس ازمن / کین خمارش به از خمار شکن
آنچه گفتیم حال دانا بود / که به علم و بدین توانا بود