اوحدی › در مذمت روزگار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان خالیست، من در گوشه زانم / مروت قحط شد، بی‌توشه زانم
اگر بودی چنان چون بود ازین پیش / بزرگی کو بدانستی کم از بیش
چرا بایستمی ده نامه گفتن؟ / چو خامان درد دل با خامه گفتن؟
کی از ده نامه‌ای نامم برآید؟ / ز هر بیهوده‌ای کامم بر آید؟
چو دریا پر گهر دارم ضمیری / ولی گوهر نمیجوید امیری
چون ماه از طبع من خود نور پاشد / نه او را مشتری باید که باشد؟
سخن را چون خریداری ندیدم / به از ترک سخن کاری ندیدم
خرد دورست ازین بیهوده گفتن / حدیث بوده و نابوده گفتن