اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به گل گفتند: بلبل بس حقیرست / ترا با او چرا این دارو گیرست؟
بگفتا: بلبلی کز من زند لاف / بر من به ز ده سیمرغ در قاف
دل صافی ترا از لشکری به / درون بی‌نفاق از کشوری به
نظر، کز راستی آید، بلندست / برون از راستی خود ناپسندست
به چالاکی نظر جوی از بلندان / ولی پرهیز کن از چشم بندان
به پاکی دیده‌ای کو باز باشد / به صید دل کمند انداز باشد
ازو چون سر کشی، از پا نیفتی / میفگن بر زمینش، تا نیفتی