پروین اعتصامی › قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر و عقل گر خدمت جان کنند / بسی کار دشوار ک‌آسان کنند
بکاهند گر دیده و دل ز آز / بسا نرخها را که ارزان کنند
چو اوضاع گیتی خیال است و خواب / چرا خاطرت را پریشان کنند
دل و دیده دریای ملک تنند / رها کن که یک چند طوفان کنند
به داروغه و شحنهٔ جان بگوی / که دزد هوی را بزندان کنند
نکردی نگهبانی خویش، چند / به گنج وجودت نگهبان کنند
چنان کن که جان را بود جامه‌ای / چو از جامه، جسم تو عریان کنند
به تن پرور و کاهل ار بگروی / ترا نیز چون خود تن آسان کنند
فروغی گرت هست ظلمت شود / کمالی گرت هست نقصان کنند
هزار آزمایش بود پیش از آن / که بیرونت از این دبستان کنند
گرت فضل بوده است رتبت دهند / ورت جرم بوده است تاوان کنند
گرت گله گرگ است و گر گوسفند / ترا بر همان گله چوپان کنند
چو آتش برافروزی از بهر خلق / همان آتشت را بدامان کنند
اگر گوهری یا که سنگ سیاه / بدانند چون ره بدین کان کنند
به معمار عقل و خرد تیشه ده / که تا خانهٔ جهل ویران کنند
برآنند خودبینی و جهل و عجب / که عیب تو را از تو پنهان کنند
بزرگان نلغزند در هیچ راه / کاز آغاز تدبیر پایان کنند