پروین اعتصامی › قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سود خود را چه شماری که زیانکاری / ره نیکان چه سپاری که گرانباری
تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود / خفته را آگهی از خود نبود، آری
بال و پر چند زنی خیره، نمی‌بینی / که تو گنجشک صفت در دهن ماری
بر بلندی چو سپیدار چه افزائی / بارور باش، تو نخلی نه سپیداری
چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش / چیست این جیفه که چون جانش خریداری
طینت گرگ بر آن شد که بیازارد / ز گزندش نرهی گرش نیازاری
اهرمن را سخنان تو نترساند / که تو کردار نداری، همه گفتاری
بزبونی گرویدی و زبون گشتی / تو سیه طالع این عادت و هنجاری
دل و دین تو ربودند و ندانستی / دین چه فرمان دهدت؟ بندهٔ دیناری
غم گمراهی و پستی نخوری هرگز / ز ره نفس اگر پای نگهداری
ماند آنکس که بجا نام نکو دارد / تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری
تا که سرگشتهٔ این پست گذرگاهی / هر چه افلاک کند با تو، سزاواری
دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانی / بندهٔ نفس مشو، چونکه ز احراری
جان تو پاک سپردست بتو ایزد / همچنان پاک ببایدش که بسپاری
وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگان / کالهٔ خود بخر اکنون که ببازاری
سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی / تو بمیدان جهان از پی پیکاری
بود بازوت توانا و نکوشیدی / کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری
چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز / چه بهیچش نشماری و چه بشماری
کمتری جوی گر افزون طلبی، پروین / که همیشه ز کمی خاسته بسیاری