پروین اعتصامی › تاراج روزگار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نهال تازه رسی گفت با درختی خشک / که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست
چرا بدین صفت از آفتاب سوخته‌ای / مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست
شکوفه‌های من از روشنی چو خورشیدند / ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست
چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز / چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست
شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی / بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم / ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست
جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند / بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست
تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان / خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست
از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد / کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست
شکستگی و درستی تفاوتی نکند / من و ترا چون درین بوستان قراری نیست
ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت / ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست
بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج / گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست
تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد / حصاریان قضا را ره فراری نیست
گهی گران بفروشندمان و گه ارزان / به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست
هر آن قماش کزین کارگه برون آید / تام نقش فریب است، پود و تاری نیست
هر آنچه میکند ایام میکند با ما / بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست
بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن / چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست
کدام غنچه که خونش بدل نمی‌جوشد / کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست
کدام شاخته که دست حوادثش نشکست / کدام باغ که یکروز شوره‌زاری نیست
کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم / که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست
اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید / عجب مدار، که این بحر را کناری نیست