پروین اعتصامی › سفر اشک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اشک طرف دیده را گردید و رفت / اوفتاد آهسته و غلتید و رفت
بر سپهر تیرهٔ هستی دمی / چون ستاره روشنی بخشید و رفت
گر چه دریای وجودش جای بود / عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت
گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید / قیمت هر قطره را سنجید و رفت
من چو از جور فلک بگریستم / بر من و بر گریه‌ام خندید و رفت
رنجشی ما را نبود اندر میان / کس نمیداند چرا رنجید و رفت
تا دل از اندوه، گرد آلود گشت / دامن پاکیزه را بر چید و رفت
موج و سیل و فتنه و آشوب خاست / بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت
همچو شبنم، در گلستان وجود / بر گل رخساره‌ای تابید و رفت
مدتی در خانهٔ دل کرد جای / مخزن اسرار جان را دید و رفت
رمزهای زندگانی را نوشت / دفتر و طومار خود پیچید و رفت
شد چو از پیچ و خم ره، با خبر / مقصد تحقیق را پرسید و رفت
جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم / میوه‌ای از هر درختی چید و رفت
عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت / گوش داد و جمله را بشنید و رفت
تلخی و شیرینی هستی چشید / از حوادث با خبر گردید و رفت
قاصد معشوق بود از کوی عشق / چهرهٔ عشاق را بوسید و رفت
اوفتاد اندر ترازوی قضا / کاش میگفتند چند ارزید و رفت