پروین اعتصامی › کودک آرزومند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند / مانیم ما همیشه بتاریک خانه‌ای
من عمر خویش، چون تو نخواهم تباه کرد / در سعی و رنج ساختن آشیانه‌ای
آید مرا چو نوبت پرواز، بر پرم / از گل بسبزه‌ای و ز بامی بخانه‌ای
خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی / کودک نگفت، جز سخن کودکانه‌ای
آگاه و آزموده توانی شد، آن زمان / کگه شوی ز فتنهٔ دامی و دانه‌ای
زین آشیان ایمن خود، یادها کنی / چون سازد از تو، حوادث نشانه‌ای
گردون، بر آن رهست که هر دم زند رهی / گیتی، بر آن سر است که جوید بهانه‌ای
باغ وجود، یکسره دام نوائب است / اقبال، قصه‌ای شد و دولت، فسانه‌ای
پنهان، بهر فراز که بینی نشیبهاست / مقدور نیست، خوشدلی جاودانه‌ای
هر قطره‌ای که وقت سحر، بر گلی چکد / بحری بود، که نیستش اصلا کرانه‌ای
بنگر، به بلبل از ستم باغبان چه رفت / تا کرد سوی گل، نگه عاشقانه‌ای
پرواز کن، ولی نه چنان دور ز آشیان / منمای فکر و آرزوی جاهلانه‌ای
بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند / غیر از تو هیچ نیست، تو اندر میانه‌ای
ای نور دیده، از همه آفاق خوشتر است / آرامگاه لانه و خواب شبانه‌ای
هر کس که توسنی کند، او را کنند رام / در دست روزگار، بود تازیانه‌ای
بسیار کس، ز پای در آورد اسب آز / آن را مگر نبود، لگام و دهانه‌ای