پروین اعتصامی › گلهٔ بیجا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گفت گرگی با سگی، دور از رمه / که سگان خویشند با گرگان، همه
از چه گشتستیم ما از هم بری / خوی کردستیم با خیره‌سری
از چه معنی، خویشی ما ننگ شد / کار ما تزویر و ریو و رنگ شد
نگذری تو هیچگاه از کوی ما / ننگری جز خشمگین، بر روی ما
اولین فرض است خویشاوند را / که بجوید گمشده پیوند را
هفته‌ها، خون خوردم از زخم گلو / نه عیادت کردی و نه جستجو
ماهها نالیدم از تب، زار زار / هیچ دانستی چه بود آن روزگار
بارها از پیری افتادم ز پا / هیچ از دستم گرفتی، ای فتی
روزها صیاد، ناهارم گذاشت / هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت
این چه رفتار است، ای یار قدیم / تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم
از پی یک بره، از شب تا سحر / بس دوانیدی مرا در جوی و جر
از برای دنبه یک گوسفند / بارها ما را رسانیدی گزند
آفت گرگان شدی در شهر و ده / غیر، صد راه از تو خویشاوند به
گفت، این خویشان وبال گردنند / دشمنان دوست، ما را دشمنند
گر ز خویشان تو خوانم خویش را / کشته باشم هم بز و هم میش را
ما سگ مسکین بازاری نه‌ایم / کاهل از سستی و بیکاری نه‌ایم
ما بکندیم از خیانتکار، پوست / خواه دشمن بود خائن، خواه دوست
با سخن، خود را نمیبایست باخت / خلق را از کارشان باید شناخت
غیر، تا همراه و خیراندیش تست / صد ره ار بیگانه باشد، خویش تست
خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست / از تو بیگانه است، پس خویشی کجاست
رو، که این خویشی نمی‌آید بکار / گله از ده رفت، ما را واگذار