پروین اعتصامی › نغمهٔ رفوگر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب شد و پیر رفوگر ناله کرد / کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است
چه شب و روزی مرا، چون روز و شب / صحبت من، با نخ و با سوزن است
من بهر جائی که مسکن میکنم / با من آنجا بخت بد، هم مسکن است
چیره شد چون بر سیه، موی سپید / گفتم اینک نوبت دانستن است
نه دم و دودی، نه سود و مایه‌ای / خانهٔ درویش، از دزد ایمن است
برگشای اوراق دل را و بخوان / قصه‌های دل، فزون از گفتن است
من زبون گشتم بچنگال دو گرگ / روز و شب، گرگند و گیتی مکمن است
ایستادم، گر چه خم شد پشت من / اوفتادن، از قضا ترسیدن است
گر نهم امروز، این فرصت ز دست / چاره‌ام فردا به خواری مردن است
سر، هزاران دردسر دارد، سر است / تن، دو صد توش و نوا خواهد، تن است
دل ز خون، یاقوت احمر ساخته است / من نمیدانستم اینجا معدن است
جامه‌ها کردم رفو، اما به تن / جامه‌ای دارم که چون پرویزن است
اینهمه جان کندن و سوزن زدن / گور خود، با نوک سوزن کندن است
هر چه امشب دوختم، بشکافتم / این نخستین مبحث نادیدن است
چشم من، چیزی نمی‌بیند دگر / کار سوزن، کار چشم روشن است
دیده تا یارای دیدن داشت، دید / این چراغ، اکنون دگر بی روغن است
چرخ تا گردیده، خلق افتاده‌اند / این فتادنها از آن گردیدن است
آنچه روزی در تنم، دل داشت نام / بسکه سختی دید، امروز آهن است
بس رفو کردم، ندانستم که عمر / صد هزارش پارگی بر دامن است
گفتمش، لختی بمان بهر رفو / گفت فرصت نیست، وقت رفتن است
خیره از من زیرکی خواهد فلک / کارگر، هنگام پیری کودن است
دوش، ضعف پیریم از پا فکند / گفتم این درس ز پای افتادن است
ذره ذره هر چه بود از من گرفت / دیر دانستم که گیتی رهزن است
نیست جز موی سپیدم حاصلی / کشتم ادبار است و فقرم خرمن است
من به صد خونابه، یک نان یافتم / نان نخوردن، بهتر از خون خوردن است
دشمنان را دوستتر دارم ز دوست / دوست، وقت تنگدستی دشمن است
هر چه من گردن نهادم، چرخ زد / خون من، ایام را بر گردن است
خسته و کاهیده و فرسوده‌ام / هر زمانم، مرگ در پیراهن است
ارزش من، پاره‌دوزی بود و بس / این چنین ارزش، بهیچ ارزیدن است
من نه پیراهن، کفن پوشیده‌ام / این کفن، بر چشم تو پیراهن است
سوزنش صد نیش زد، این خیرگی / دستمزد دست لرزان من است
بر ستمکاران، ستم کمتر رسد / این سزای بردباری کردن است