رهی معیری › آتش گل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو من ز سوز غمت جان کس نمی‌سوزد / که عشق خرمن اهل هوس نمی‌سوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست / عجب که سینه ز سوز نفس نمی‌سوزد
ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟ / تو را که دل به فغان جرس نمی‌سوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ / دلم به حال دل هیچکس نمی‌سوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوخته‌ایم / رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی‌سوزد