رهی معیری › ساغر هستی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست / و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال / صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع / در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک / مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است / کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم / ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست / ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست / ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا / ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ / دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق / موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست