رهی معیری › سودازده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم / و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم
آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت / ره به سر منزل وصلش ننموده است منم
آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش / آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی / و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم
ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک / آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم