رهی معیری › سراب آرزو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند / نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد / دل آتشین من بین که به موج آب ماند
ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت / به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی / لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما / که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟ / که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند