رهی معیری › ناآشنا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است / ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست / جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است / و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است
در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست / تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
امروز میخوری غم فردا و همچنان / فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه / آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود / امشب پی ربودن دلهای دیگر است
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی / آسودگی اگر طلبی جای دیگر است