رهی معیری › ساز سخن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟ / آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟
سیمین و تابناک بود روی مه ولی / سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟
دارد لبی که مستی جاوید می‌دهد / مینای می کجا و لب نوش او کجا؟
خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی / آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟
بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟ / بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟