رهی معیری › آغوش صحرا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند / وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند
با غم جانسوز می سازد دل مسکین من / مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند
عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت / ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند
از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم / هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند
خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار / بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند
دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است / سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند
عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم / در نماند هر که امشب فکر فردا می کند
همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است / دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند
هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی / دولت جاوید را از خود تمنا میکند