رهی معیری › آشیانهٔ تهی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا / بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا
تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین / گرم خویی های شمع انجمن باید مرا
رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو / با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا
آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به / چند با دلمردگی ها پاس تن باید مرا؟
تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی / همت مردانه ای چون کوهکن باید مرا