رهی معیری › سرگشته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی روی تو راحت ز دل زار گریزد / چون خواب که از دیده بیمار گریزد
در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود / آسودگی از مرغ گرفتار گریزد
از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست / سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد
شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم / راحت به شب از چشم پرستار گریزد
ای دوست بیازار مرا هر چه توانی / دل نیست اسیری که ز آزار گریزد
زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ / ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد