رهی معیری › یار دیرین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد / کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی‌افتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی‌نالد / منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی‌افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم / نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی‌افتد
به پای گلبنی جان داده‌ام اما نمی‌دانم / که می‌افتد به خاکم سایهٔ گل یا نمی‌افتد
رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریرویی / غبار من به صحرای طلب از پا نمی‌افتد
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او / پسند خاطر مشکل پسند ما نمی‌افتد
تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی / کمند آرزو برجان من تنها نمی‌افتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن / رهی دامان این دولت به دست ما نمی‌افتد