رهی معیری › آیینهٔ روشن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز کینه دور بود سینه ای که من دارم / غبار نیست بر آیینه ای که من دارم
ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند / که غافلند ز گنجینه ای که من دارم
به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست / یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم
سیاهی از رخ شب می رود ولی از دل / نمی رود غم دیرینه ای که من دارم
تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز / زبانه می کشد از سینه ای که من دارم
رهی ز چشمه خورشید تابناک تر است / به روشنی دل بی کینه ای که من دارم