رهی معیری › گل یخ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دیماه کز گشت گردان سپهر / سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش / ردای قصب کوه گیرد بهدوش
جهان پوشد از برف سیمین حریر / کشد پرده سیمگون آبگیر
شود دامن باغ از گل تهی / چمن ماند از زلف سنبل تهی
دا آن فتنه انگیز طوفان مرگ / که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلی روشنی بخش بستان شود / چراغ دل بوستانیان شود
صبا را کند مست گیسوی خویش / جهان را بر انگیزد از بوی خویش
گل بخ بخوانندش و ای شگفت / کزو باغ افسرده گرمی گرفت
ز گلها از آن سر بر افراخته است / که با باغ بی برک و بر ساخته است
تو نیز ای گل آتشین چهر من / که انگیختی آتش مهر من
ز پیری چو افسرد جان در تنم / تهی از گل و لاله شد گلشنم
سیه کاری اختر سیه فام / سیه موی من کرد چون سیم خار
سهی سروم از بار غم گشت پست / مرا برف پیری به سرنشست
به دلجویم در کنار آمدی / ز مستان غم را بهار آمدی
گل بخ گر آورد بستان بهدست / مرا آتشین لاله ای چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختی / که با جان افسرده ای ساختی