رهی معیری › راز شب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب چو بوسیدم لب گلگون او / گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش / ماه را پوشید با گیسوی خویش
گفتمش : ای روی تو صبح امید / در دل شب بوسه ما را که دید؟
قصه پردازی در این صحرا نبود / چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت / بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
با خبر از راز ما گردید شب / بوسه ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت / ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت / راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفت / داستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایقبان خویش / آنچه را بشنید از یاران خویش
مانده بود این راز اگر در پیش او / دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد / با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را / آن تهی طبل بلند آواز را
لا جرم فردا از آن راز نهفت / قصه گویان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می کند / راز را چون روز افشا می کند