رهی معیری › سنگریزه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای / بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار / آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین / نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست / درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را / کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است / آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من / بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق / لبریزه کرد از می عشرت ایاغها
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش / کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم / آگه شدم ز حادثه جانگزای او
من خم شدم به چاره گری در برابر خویش / و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم / آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش