رهی معیری › وعدهٔ خلاف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ندانم کان مه نامهربان، یادم کند یا نه؟ / فریب انگیز من، با وعده یی شادم کند یا نه؟
خرابم آنچنان، کز باده هم تسکین نمی یابم / لب گرمی شود پیدا، که آبادم کند یا نه؟
صبا از من پیامی ده، به آن صیاد سنگین دل / که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟
من از یاد عزیزان، یک نفس غافل نیم اما / نمیدانم که بعد از این، کسی یادم کند یا نه؟
رهی، از ناله ام خون میچکد اما نمیدانم / که آن بیدادگر، گوشی به فریادم کند یا نه؟