رهی معیری › آتش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی تو ای گل، در این شام تاری / دامنم پرگل از اشک و خون است
دیدگانم به شب زنده داری / خیره بر مجمری لاله گون است
من خموشم ز افسرده جانی / شعله سرگرم آتش زبانی
با من این آتش تند و سرکش / داستانها سراید ز خویت
شعله زرد و لرزان آتش / ماند ای گل به زرینه مویت
رفتی از کلبه من به صحرا / لب فروبسته از گفت و گویی
بوی گل بودی و بوی گل را / باد هر دم کشاند به سویی
رفتی و از پس پرده اشک / محو رخساره آتشم من
گرچه سوزد دل از آتش رشک / با همه ناخوشی ها، خوشم من!
در دل تنگ من آتش افروخت / عشق آتش فروزی که دارم
ناگهان همچو گل خواهدم سوخت / آتش سینه سوزی که دارم
شمع غم با همه خانه سوزی / نور و گرمی دهد جان و تن را
هر کجا آتشی برفروزی / روشنایی دهد انجمن را
پیش آتش از آن ماه سرکش / شکوه راند زبان خموشم
وز دل گرم و سوزان آتش / حرف جان سوزی آید به گوشم
شکوه از سردی او چه رانی؟ / کاین بود آخر کار آتش
قصه سوزش دل چه خوانی؟ / سوزد آن کو شود یار آتش
می گرایی چو آن گل به سردی / کم کم ای آتش نیم مرده
چون به یک باره خاموش گردی / وز تو ماند ذغالی فسرده