عطار › سؤال کردن شیخ جنید ازمنصور در حقیقت شرع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدو آنگه جنید پاک دین گفت / که ای ذات تو با عین الیقین جفت
دمی بگذار تا با هم بگوئیم / دوای درد خود از تو بجوییم
دمی بگذار مستی ز آنکه دلدار / تو میدانیم از این معنی خبردار
دمی هم گوش ما هاسوی ما کن / پس آنگه هرچه خواهی پیشوا کن
تو امروزی حقیقت رخ نموده / ابا دمبدم پاسخ نموده
گمان برداشتی عین الیقینی / میان جملگی تو پیش بینی
از آن در پیش بینی پادشاهی / که هم در عشق ذاتی تو الهی
توئی اصل و منت هم اصل ذاتم / حقیقت بود تو از وصل ذاتم
بدین معنی ترادیدم دل و جان / مرا در بود خوداکنون مرنجان
چو در بود توام معبود مائی / درین دنیا زبان و سود مائی
زیان و سود ما اندر بر تست / حقیقت ذات توهم درخور تست
کجا ما در خور ذات تو باشیم / بخاصه چونکه ذرات تو باشیم
تو در ذاتی و ما در عین افعال / که در افعال کی باشد یقین حال
حقیقت ذات تو در جمله پیداست / نمودت درهمه چیزی هویداست
یقین دانم که موجودی نه باطل / که ازتو میشود مقصود حاصل
حقت دانم که بر حقی تو بیچون / که کل میگوئی از کل بیچه و چون
حقت دانم که بیچونی و مطلق / دم کل میزنی اندر اناالحق
حقت دانم که دیدار الهی / حقیقت صاحب اسرار الهی
حقت دانم که گفتی راز سرباز / حقیقت با جنید خود سرافراز
تو حقی و یقین اینجا حقی تو / به معنی سر ذات مطلقی تو
کنون ای سرور و سلطان عالم / جوابی ده مرا ای جان عالم
کنون ای سرور و سلطان اسرار / جوابی ده مرا هان از سردار
بگویم هان جواب از روی معنی / کنون چون حاضری در کوی دنیا
بر تو جمله یکسانست دانم / مرا گوئی که تا راز است دانم
توئی در جمله پیدا و حقیقت / توئی بر جملگی دانا حقیقت
توئی در گفت وگوی جملگی دید / حقیقت در مکان عین توحید
تو هم جانی نمودی ساکن دل / درین آب و درین نار و در این گل
درین صورت نمودی روی ما را / حقیقت نیز از هر سوی ما را
یکی ذاتست با تو هرچه هستست / دل وجانم ز دیدار تو مست است
ندانم هیچ بیروی تو اینجا / فتاده جمله در کوی تو اینجا
تو خود آوردهٔ اینجا نمودت / تو خود دانی حقیقت بود بودت
تو اینجا دیدهٔ دیدار جانان / درین دیدار خود اسرار جانان
بدیدستی حقیقت کس نداند / بجز تودیده خود میبس نداند
تو بنهادی تو میدانی بصد راز / کجا یابد به جز تو سر تو باز
تو دانای زمین و آسمانی / تو مانی ذات و اینجاکس نمانی
ز دانائی خود بینا یقین است / که نور نور بودت پیش بین است
طلبکارت بدم تادیدمت من / مرا سر یقین از تست روشن
ز توراهست روشن همچو خورشید / بتو دارم حقیقت جمله امید
ره از تو روشن است و چون تو نوری / درون جملگی دایم حضوری
حضور از تست و آسایش حقیقت / کنی مان پاک از رنگ طبیعت
اگرچه رهنمون و آشنائی / ز عشق خویش درعین بلایی
یقین دانم که عشقت هست اینجا / نمودت نیز هم پاکست اینجا
ز بهر عاشقان اینجا توئی شاه / که تا ایشان کنی از راز آگاه
بقدر خویش ای دانای اکبر / ترا دانیم ای دانای سرور
جنید خویش را آزاد کن تو / از این معنی مرا دلشاد کن تو
بگو با من که اینجا چون یقین باز / همه یکیسیت در انجام و آغاز
همه از اصل تست اینجا پدیدار / یقین هم زشت و هم زیبا پدیدار
همه دیدار تست و غیر نبود / همه دیدار تو در سیر نبود
توئی جمله عیان و هم نهانی / توئی فی الجمله راز کل تو دانی
چرا هر یک نمودستی دگرسان / حقیقت اندرین دیدار ایشان
سخن ز انسانست نی حیوان درین راز / بگو با من که تادانم ز سرباز
یکی را انبیا ورده نمودی / مرایشان را دل آگه نمودی
اگر کافر وگر دیندار اینجا / مرا برگوی این اسرار اینجا
یکی را بت پرست خویش کردی / یکی را مؤمن و درویش کردی
دگر خونی و درزوداشت کردار / برآری همچو خویشش بر سردار
یکی را معتکف در کعبه داری / مراو را دمبدم پاسخ گذاری
یکی دیوانه داری دایماً تو / نه بیند درجنون او جز ترا تو
یکی را ره دهی در وصل اینجا / نمائی مرورادر اصل اینجا
چو جمله خود توئی بس نیک و بد چیست / چو تو عشقی حقیقت جز تو خود کیست
عجب ماندستم ای جان من درین سر / که از هرگونه کردستی تو ظاهر
عجب ماندستم اینجا در حقیقت / که در ظاهر بود این دید صورت
عجائب مختلف افتاد احوال / که میبینم همه در قیل و در قال
بسی کردم ز تو در تو دمادم / حقیقت سرّها با تو در این دم
به هر نقشی که آمد در برم باز / ترا دیدم حقیقت ای سرافراز
بگو تا سر این معنی چگونه است / که این یک ره روان این ره نکویست
که داند ذات تو از سر بگویم / نمود باطن و ظاهر بگویم
ز ظاهر گویم اینجا چون تو دانی / که بیشک معنی بیرون تو دانی
ز ظاهر گویم اینجا در حقیقت / که در ظاهر بود حکم شریعت
بسی خون خوردهام شاها تودانی / تو میگوئی مرا هان لن ترانی
بسی خون خوردهام اندر ره تو / اگر کلی شوم من آگه تو
بسی خون خوردهام در پاکبازی / سؤالت کردهام از سرفرازی
نداری از جنید پاکبازت / کرم کن می بگوی اینجای رازت
حقیقت سر ببازم در ره تو / اگر کلی شوم من آگه تو
چه باشدجان چو میدانی بگویم / بزن شاها تو اینچوگان چو گویم
جنیدت سر چو گوئی پیش دارد / که ازتو عقل پیش اندیش دارد
اگرچه عشق او دارد کمالی / زند عقل از وصال تو مقالی
در این قال تو اینجا عقل شاد است / که با گفتن ورا این سر فتاده است
از آن اینجا نمیبیند یکی او / که دارد جز تو اینجا گه شکی تو
نه شک دارد اگرچه در یقین است / ولی در کفر و دینت پیش بین است
ره شرع تو بسپرده است عقلم / ز نور عقل دائم نور فعلم
ز قرآن گوی تا گوئی زنم من / ز قرآن سیر این روشن کنم من
ز قرآنست اسرارم در اینجا / ز قرآن من خبردارم در اینجا
مراین معنی ز قرآنم بگو تو / دوای دردم از قرآن بجو تو
ز قرآن گوی تا تحقیق یابم / بنورش شاه کل توفیق یابم
ز قرآنم بگوی و جان ستانم / توباقی مان که من باقی نمانم
تو باقی باش هم ساقی مرا دوست / که قرآن در حقیقت مغز بر پوست
تو بی منصور آنستی و گوئی / که در چوگان زلفش همچو گوئی
تو بی منصور دانستی و دانی / مرا زین گفتن اینجا گه رهانی
مرا مقصود ازین گفتار آنست / بدانم مختلفها کز چه سانست
مرا مقصود ازین گفتار این بود / که تو گفتی منم در اصل معبود
تو معبودی یقین در آفرینش / تمامت دادهٔ در عین بینش
بگو اسرارم و برقع برانداز / جنید امروز با عشاق بنواز
بگو اسرارم اینجادوست اینجا / که تا بیرون شوم از پوست اینجا
بگو اسرارم ای پاکیزه گوهر / مرا گوهر نما ای بحر اکبر
بگو اسرارم ای سلطان حقیقت / که تا بشناسم این برهان حقیقت
جنید اسرار میجوید در امروز / توئی هم تو بتو میگوید امروز
چه فرقست از میان ما حقیقت / که ماندستم در او شیدا حقیقت
من این دانم بسی و می ندانم / ولیکن درس در پیش تو خوانم
تو استاد تمامت کاملانی / که درس عشق نیکوتر تو دانی
تو استادی و ما هستیم مزدور / یقین نزدیک نی از صحبت دور
تو استادی و تلقین ده بیادم / پس آنگه ده ز عشق خود ببادم
تو استادی کنونم نکتهٔ گوی / که سرگردانم ای استاد چون گوی
تو استادی و ما را رهنمونی / گرفته هم درون و هم برونی
درون آگاهی و بیرون حقیقت / یکی دید است در دیدار دیدت
بگو اکنون مرا این راز مطلق / اگر بر راستی گوئی اناالحق