عطار › پرسیدن عبدالسلام ازخضر از سرّ منصور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باو گفتم که او این دم کجایست / تو میدانی که این دم در چه جایست
اگر دانی بگویم تا بدانم / که بهر چیست این راز نهانم
ز پیغمبر یقین بهتر نباشد / چو او اینجایگه رهبر نباشد
تو دید انبیا و پیشوائی / حقیقت این زمان عین خدائی
بگو اسرار او تا من بدانم / در این سر نهان روشن بدانم
مرا گفتاندانی باش خاموش / سخن میران تو ازعقل وهم از هوش
کجا بینی وگربینی ندانی / چو بینی قول من بیشک بدانی
تو او را دید خواهی جاودانه / ازو بنگر رموزش در میانه
تو او را بینی اندر شهر بغداد / که خواهد داد من عشاق را داد
تو او را چون ببینی یارگردی / ازین مستی بکل هشیار گردی
بدان اورا چه میگوید اناالحق / که او دارد حقیقت سر مطلق
نمودی باز بین ازواصل راه / که او دیده است بیشک در مکان شاه
همه عشاق عالم شاهشان او / حقیقت سالکان آگاهشان او
اگر آگاه راهی از زمان تو / یقین منصور میبین جان جان تو
چه منصور است جان جان و رابین / حقیقت این زمان دید خدابین
خدا منصور را داده است مستی / که همچون دیگران نی بت پرستی
نیامد تا حقیقت یار شد او / ز دید عشق برخوردار شد او
چو سر عشق درمنصور آمد / از آن در آخر اومشهور آمد
چنان این دم دمی دارد در آفاق / که جز او نیست اندر جزو و کل طاق
چنانش وصل آنجادست دادست / که هم بادانش و با دین و داد است
همه علمی بر او راهست اعیان / نمیبیند حقیقت جز که جانان
همه جانان همی بیند جهان او / همه بادست و او اندر میان او
همه با دست اینجا در حقیقت / سپرده او یقین راه شریعت
همه یار است ره بسپرده اینجا / نه همچون دیگران در پرده اینجا
همه یار است و کل دلدار دارد / ز وصل حق دل هشیار دارد
چنان در سرّ قربت کامرانست / که اینجاگه بکلی جان جانست
چنان در سرّ قربت پایدار است / که گوئی دایماً برروی داراست
حقیقت ذات حق در اوست موجود / میان عاشقان کل اوست موجود
یقین منصور حق درکاینات اوست / نمود واصلان و سرّ ذات اوست
همه ذاتست اندر آفرینش / بدو روشن تمامت چشم بینش
تمامت سالکان را پیشوایست / همه ذرات عالم رهنمایست
که باشد همچو او دیگر نباشد / جز او همراز و هم رهبر نباشد
سوی منزل رسیده یار دیده / حقیقت قصهٔ بسیار دیده
ریاضت میکشد هر دم بدم او / طلب کل میکند عین عدم او
ازل را با ابد کردست پیوند / در آنجاگه گشاده بند از بند
همه بندش بصورت بازگشته / میان عارفان شهباز گشته
شد کونین عام مصطفایست / که بر کل امم او پیشوایست
هر آن قدری که آنجا یافت احمد / که بُد در عشق محمود و مؤید
از آن منصور احمد بود در راز / که اسرار یقینم گفته سرباز
نگفت او سر ما کس داشت پنهان / که بد بیشک حقیقت جان جانان
چو جانان بود امر کل عشاق / نگفت و شد درون جزو و کل طاق
از آن طاق دو ابرویش دو تابود / که اندر من رآنی کل خدا بود
خدا بود و بگفت از عزت یار / از آن کل گشت اندر قربت یار
خدا بود و نگفت اینجا اناالحق / از آن شد رهبر ذرات مطلق
خدا بود و خدا آن سرور دین / از آن آمد حقیقت رهبر دین
از آن اورا حقیقت کل معانی / که زد دم در یقین از من رآنی
حقیقت خضرش اینجا چاکر آمد / که او بر کل عالم سرور آمد
حیات جاودان بخشید او را / مرا ز آب حیات آن شاه بینا
حیات جاودان زو یافتستم / از آن در قرب اوبشتافتستم
چودیدم اوست بیشک شاه عالم / همودانم یقین آگاه عالم
چوآگاهی ازو دارد دل و جان / شدم بر درگه او همچو دربان
یقین منصور از وی گشت حاصل / مراوراجان جان در عشق واصل
ازو منصور راز خود بگوید / دوای عاشقان اینجا بجوید
ازو منصور گوید سر اسرار / نماید اندرو دیدار دلدار
ازو منصور اینجا در یقین است / خداگشته بکلی پیش بین است
ازو منصور دم زد آخر کار / کنون خواهد شدن در آخر کار
کنون منصور دریای یقین است / نمودم جملگی عین یقین است
در آن دریا من اورادوش دیدم / ز عشق او را به کل بیهوش دیدم
چنان بیهوش گشت ومست جانان / حقیقت بود و نیست و هست جانان
چنان مستغرق دریای لا بود / که گوئی در جهان عین فنا بود
عیانش منکشف دلدار گشته / ولیکن خویشتن بیزار گشته
چو او رادیدم اینجا ساکن یار / حقیقت بوده اینجا ساکن یار
دمی در بود او کردم قراری / باستادم در اینجا برکناری
چودیدم شاه دیدم بر رخ خاک / دمادم گفت از جان پاسخ پاک
نه چندان گفت آن شب سر توحید / که اعیان بودش آنجا گه بتقلید
همه توحید بیچون گفت اینجا / بسی درهای معنی سفت اینجا
به آخر تهنیت بسیار کرد او / چرا کاندر جهان بُد نیک فرد او
بسی بگریست دمدم شاه عشاق / صدازد آنگهی در کل آفاق
میان بحر آوازی برآورد / ز هر جانب صد آغازی برآورد
اناالحق میزد اندر روی دریا / تمامت ماهیان از سرّ دریا
اناالحق نیز ما با او هم بگفتند / صدفها درّ معنی هم بسفتند
دمی خوش من که خضرم اندراینجا / از آن بگشاد کل بر من در اینجا
درم بگشاد آن دم در نمودار / ز هر سو باز دیدم من رخ یار
مرا علم لدنّی بود اول / بر اسرار اوآمد معطل
معطل شد همه علم یقین باز / مرا بنمود اینجا ای سرافراز
زناگه روی در سوی من آورد / که ای خضر از چه هستی صاحب درد
بسی گشتی تو اندر گرد آفاق / بسی دیدی عجایبها توای طاق
یکی میجوی از ارزندهٔ تو / حیاتی یافتی و زندهٔ تو
بآبی گشتهٔ قانع در اینجا / کجا آخر توانی خورد دریا
اگردریا فرو نوشی تمامی / دگر کی پخته گردی و تو خامی
تو اینجا گه حیات خویش هستی / حیات جاودان مسکین نجستی
حیات جاودان اینجا طلب کن / حقیقت جان جان اینجا طلب کن
در این ظلمات اینجاگه خوش آمد / مقامت عین آب و آتش آمد
در این آتشکده مغرور گشتی / نخورده آبی از وی دورگشتی
از آن دوری که اندر نزد عشاق / قبولی کردهٔ خود را بآفاق
نظر کن تا ترا بخشم حقیقت / اگر بسپردهٔ راه طریقت
اگر ره کردهٔ در سوی منزل / رسیدستی بگو اینجا تو از دل
اگر آری خبر از جان جانان / نظر کن بحر کل در عشق عیان
تو خضراکنون بدان اسرار منصور / که هستی بر یقین دردار منصور
ترا کار است دایم در سر بحر / کجا دانی شدن تو اندرین قصر
اگر ره بردهٔ اندر سر آب / درون رو در میان بحر غرقاب
اگر فردا شبت باشد کناری / سوی بغداد ما را هست یاری
در آن خلوت چو بینی روی او باز / سلام ما رسان او را سرافراز
بگو اینک رسیدم هست نزدیک / که تا روشن کنم این راه تاریک
بگو اسرار او با ما در اینجا / که ترا میگوید منصور دانا
درین اسرار ار اگر باشی خبردار / ز تو هستیم میدان پیر هشیار
در این سر فنا بنگر بقایم / مگردان صورت اینجا جابجایم
چنان باش اندر اینجا لابالّا / که باشد در یکی عین تولا
خابین باش نه خودبین مطلق / اگر از کل زنی دم از اناالحق
خدابین باش طاعت دمبدم کن / وجود بود خود کلی عدم کن
عدم کن بود خود تا باز بینی / در اینجا بود آندل بازبینی
بیکباره یکی شودر حقیقت / وصال یار میبین در طریقت
چنان خود بازکن کاینجا مراتو / همی گویم چو هستی پیشوا تو
بجز حق را مبین و حق شو آنگه / حقیقت ذرهٔ مطلق شو آنگه
وصال یار میخواهی چو ما باش / بکل یکبارگی عین لقا باش
چو نتوانی بذات او رسیدن / ترا بایدجمال ما بدیدن
کنون خواهیم آمد سوی بغداد / که خواهیم از عیان ما دادخودداد
یکی دیدیم خواهیم آمدن باز / که بنمائیم اینجا عز و اعزاز
تو فتوی ده چو بینی یار مطلق / که تا ازجان زنیم اینجا اناالحق
همه خصمان ما خوشنود گردان / وجود ما بکلی بود گردان
بده فتوی عوام الناس ای یار / که باید کرد مرمنصور بردار
مرا بردار کن تا سر نمایم / ترا اسرار کل ظاهر نمایم
مرا بردار کن کز پیش گفتم / ترا این درّ معنی کل بسفتم
کنون ای خضر ما را بازبین تو / ز باغ عشق برخوردار بین تو
چنان گردد و یکی در دهر فانی / که باشد باز در عین عیانی
منم امروز کل دلدارگشته / بخاک و خون بزیر دار گشته
نداند قصّهٔ من جز خداوند / که اودارد ابا او خویش و پیوند
مرا پیوند اکنون کردگاراست / مرا با عشق او بسیارکار است
همی گویم اناالحق در جهان من / دمی گویم اناالحق راز جان من
دم خود را حقیقت یار بینم / دم من لیس فی الدیار بینم
شب وصل است امشب خضر دیگر / در امشب از عیان ما تو برخور
شب وصلست و روز وصل دیگر / حقیقت روز وصلم میشود سر
شب وصل است و روز اصل بینی / تو در بغداد ما را وصل بینی
شب وصلست و جانانست پیدا / مرا خورشید تابانست پیدا
شب وصلست و ما را روز آمد / در اینجا یار جان افروز آمد
شب وصل است خضرا راه کن تو / مر آن دلدار آگاه کن تو
همی گوئیم بالجمله خدائیم / نه چون سالوسیان بیوفائیم
خدا با ماست و با تو گفت اسرار / به بینی بعد از آتش برسر دار
تو بردارش شناساگرد آخر / چو اسرارش شود در عشق ظاهر
که دارد در عیان صاحبقرانی / تو بردارش نظر کن تا بدانی
ز دید احمد مختار دارد / سراپایش حقیقت یاردارد
کنون خضر از محمد گشت واصل / کزو مقصود کل بینی تو حاصل
ز احمد بردار از من عیان شو / ز احمد راز دان و در نهان شو
چو من از سرّ او گشتم فنا کل / حقیقت گشتهام عین لقا کل
سراپایم محمد شد حقیقت / چو بسپردم ورا راه شریعت
حقیقت مصطفی عین خدا بود / از آن منصور شد در عشق معبود
بگفت این و بشد در قعر دریا / فتاد اندر میان بحر غوغا
دمادم موج میزد بحر الحق / در اینجا شورش او بود الحق
اناالحق در درون بحر دیدم / نظر کردم ورا در قعر دیدم
درون بحردیدم دید منصور / مرا ازگفتن این دار معذور
بجز جانان نخواهد بود اینجا / که او خواهد بُدن معبود اینجا
همیشه بود و باشد جاودانه / نماید سرها اندر زمانه
همه اسرار او پنهان نباشد / سخن با عاشقان درجان نباشد
اگر جزوی تو میبینی در اینجا / کجا بگشایدت کلی در اینجا
اگر اینجا گشاید در بتحقیق / بود بیشک بنزد عشق توفیق
ترا توفیق اینجا بایدت یافت / دراینجاراز یکتا بایدت یافت
کنون ای شیخ اینجا گه سخن دان / که منصور است دایم بود جانان
چو از عبدالسلام اسرار دیدم / کنون منصوررا بر دار دیدم
همه اسرار دان لامکانست / که امروز اندرین روی جهانست
نداند جز من او را شیخ دریاب / همی منصور بحرتست دریاب
خدا با اوست دید یار دارد / در اینجا بیشکی دیدار دارد
تو باقی حاکمی ای شیخ اعظم / چه فرمائی جنیدت را درین دم
هر آن چیزی که فرمائی در اینجا / حقیقت آن کنیم ای پیردانا