عطار › پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در این دریا همه ترسست و بیمست / عذاب صورت و عین الجحیم است
در این دریا همه خوف و رجایست / عذابست و نمودار بلایست
در این دریا همه سرگشتگی دان / دل خود زین بلا و رنج و برهان
در این دریا تو منشین یکزمان هم / وگرنه گم کنی جان و جهان هم
در این دریا که کشتی سرکشیدست / زهر لحظه ز جائی در رسید است
چو سرگردانی اندر عین دریا / کجا هرگز رسی در منزل ما
ز دریای منت گر قطرهٔ باز / رسد در مغز جان انجام و آغاز
شود پیدا و کشتی بشکنی تو / نمود خود بدریا افکنی تو
ببینی آن زمان دیدار بیخود / نگنجد پیش تو هر نیک و هر بد
گذر کن چند گویم از حقیقت / نشستی تو به کشتی طبیعت
ز کشتی طبیعت هیچ ناید / در این دریا ترا جز هیچ ناید
در این دریا دری مانند ماهی / که جز آبی در این دریا نخواهی
تو دریائی و بالا دود داری / ببین تو این زمان چه سود داری
تو در آبی و همراهان خسیسند / چگویم چون ترا نی هم جلیسند
تو در آبی و خوابت برده فارغ / بگو تا کی شوی ای طفل بالغ
درون بحر پر مار و نهنگست / تو درخوابی نهات هوش و نه حس است
همه در آب و کشتی شد روانه / چو تیری میشوی سوی نشانه
تو در آبی و خوابت برده بیخود / شدی فارغ ز مکر و دیو و هم دد
ز کشتی بی خبر وز رفتن او / خبر داری تو از آشفتن او
ز کشتی بیخبر حیران بماندی / عجائب زار و سرگردان بماندی
در این دریا اگر موجی برآید / ترا کشتی بیک دم در رباید
زند بر کوه و گردد پاره پاره / بگو تا خود چه خواهی کرد چاره
چو کشتی بر شکست و غرقه گشتی / ببینی عین دریا نیز و کشتی
چو کشتی غرقه شد جمله زیانست / که نامت بعد از این کل بی نشانست
مران کشتی زمانی گوشِ دل دار / که تا با تو چهها گفتست دلدار
مران کشتی زمانی کن توقف / جماعت را نگه میدار از تف
که موج و باد وکشتی درخلافند / در این دریا همه عین گزافند
مران کشتی و فارغ شو زمانی / اگرچه نیست دریا رامکانی
مران کشتی و جوهر را طلب کن / وجود خویشتن عین سبب کن
بهر نوعت که گفتم سرّ اسرار / نخواهی شد تو از این خواب بیدار
میان بحر و کشتی عین خوابی / در این کشتی عجائب میشتابی
همی ترسم که اندر خواب مانی / در این گرداب تن غرقاب مانی
دمی بیدار باش و گوش دل باز / بسوی من کن ای باب سرافراز
تو و این قوم جمله غافلانید / در این دریا عجب بی حاصلانید
تو و این قوم در غرقاب هستید / ز ترس و خوف اندر خواب هستید
میانه من شدم بیدار اینجا / که پاکم از نمود مال اینجا
ندارم هیچ و فارغ در جلالم / نه چون ایشان در اینجا پایمالم
مرادنیا همی یک قطره آبست / که کشتی وجودم در شتابست
برم دنیا و عقبی همچنانست / که شخصی یک نفس در بوستانست
برم دنیا و عقبی هیچ آمد / که چون سر موئی جمله هیچ آمد
برم دنیا و عقبی ناپدید است / که دائم جان جانان کل پدیدست
برم دنیا و عقبی در زوالست / که آن حضرت همه عین کمالست
برم دنیا و عقبی نیست چیزی / نیرزد نزد عاشق یک پشیزی
برم دنیا و عقبی چون خیالست / که بیشک خانهٔ رنج و وبالست
برم دنیا و عقبی محو شد پاک / نه باد و آتش ونی آب و نی خاک
ندیدم جز یکی و در یکیام / خدای پاک بیخود بیشکیام
از این دنیا همه رنج است ومحنت / که در این خانه هم ناز است و دولت
د راین دنیا همه درد و بلایست / در آنجا جملگی عین بقایست