مگر پیری ز پیران رسیده / طلب میکرد مردی راز دیده
یکی پیری بزرگی با ادب بود / ز شوق دوست دائم در طلب بود
بسی در عین طاعت کرده کوشش / چو دریا بود او در عین جوشش
همیشه صاحب درد و الم بود / ولی در عشق او صاحب قدم بود
بخوانده علم صورت بود بسیار / نشسته دائما با یار بسیار
طلب میکرد اینجا واصلی او / که تا یابد ز اعیان حاصلی او
طلب میکرد اینجا پیش بینی / در اعیان خدا صاحب یقینی
نشان دادن او را صاحب راز / بشد تا می خبر یابد از او باز
چو نزدیک وی آمد زود آن پیر / سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
برش بنشست و در وی مانده بد او / که پیری بود او هم نیک و خوشخو
نظر میکرد او را دید خاموش / نمود عشق را میدید با هوش
دمی بنشست با ما او به خلوت / که بود آن پیر صادق مست حضرت
سؤالی کرد آنگاه از حقیقت / که ما را گوی ای پیر طریقت
سؤالی دارم و برگوی ما را / مرنجان مر مرا اینجا خدا را
بگفت ای دوست برگوچه سؤالست / که را ما آشتی نه قیل و قال است
بگو تا من بگویم مر جوابت / که تا چونست این عین صوابت
بگفت ای پیر من جان جهانم / خدا اندر کجایست تا من بدانم
مرا بنمای حق گر رهبری تو / که میدانم که نیکو اختری تو
جوابش داد کین نیکو سؤالست / بگویم این من اکنون بی مجال است
طلبکاری و هم از خود بیابی / اگرنه غرقه اندر بحر آبی
خدا باتست اگر او را بجوئی / حجاب از پیش برداری تو اوئی
حجاب از پیش خود بردار ای پیر / مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
خدا با تست و در جانت نهانست / ولی در دید جان عین العیانست
خدا با تست چون تو بنگری تو / چگونه راه او را بسپری تو
خدا با تست در دیدار بنگر / درون جان و دل دیدار بنگر
خدا با تست هرگز او ندیدی / در این دم او ببین چون در رسیدی
خدا با تست این دم زود دریاب / درون جان و دل معبود دریاب
خدا با تست بنموده جمالش / ولیکن چون بیابی تو وصالش
خدا با تست اندر دیده میبین / ولیکن مر ورا در دیده میبین
خدا با تست و در بینائی تست / عیان بنگر که در دانائی تست
خدا با تست در گفتار بنگر / ز من دریاب وین اسرار بنگر
خدا با تست اینجا رخ نموده / ولیکن در دلست و دل ربوده
خدا با تست اگر دانی بیندیش / حجاب صورتت بردار از پیش
خدا با تست صورت محو گردان / چنین کردند اینجاگاه مردان
خدا با تست جز او کس مبین تو / اگر اینجا شوی راز و یقین تو
خدا با تست او را میشناسی / نکو کردی که با شکر و سپاسی
خدا با تست و اندر گفتگویست / جز این پیرا بگو چیت آرزویست
خدا با تست ای پیر طریقت / که بسپردی بحق راه شریعت
خدا با تست میدانم که دانی / که هستی پیر و بس صاحب معانی
درون خود نظر کن یار خود را / که یکّی بینی اندر خود احد را
درون جان تو دیدار بنمود / مرا این لحظه کل اسرار بنمود
تو چندینی که در آفاق گشتی / ندیدی وین زمان کل طاق گشتی
درون جان نظر کن حق ببین تو / که داری اوّلین و آخرین تو
درون جان نظر کن روی دلدار / که از مستی شدی ای پیر هشیار
درون جان همه اسرار او بین / وجود نقطه در پرگار او بین
درون جان نظر کن تا بیابی / اگر هر جای از خود میشتابی
نبینی مرد را جز دیدن خویش / نظر کن این زمان بشنیدن خویش
زبانت نیز خود گویا به او است / دل و جانت بکل جویای او است
دو چشمت هست بینائی از او دان / زمانی رخ از این معنی بگردان
چو بود تست او را می چه جوئی / چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
نهان تست و در صورت هویداست / نمودتست او پنهان و پیداست
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست / که دیدار همه در دید تو اوست
تو خود بشناس و حق شو در حقیقت / برون آ از هوا و از طبیعت
تو خود بشناس تا او را بدانی / اگر هستی تو مر صاحب معانی
تو خود بشناس کاینجا یار باتست / حقیقت بیشکی دلدار با تست
تو خود بشناس اگر حق میشناسی / چرا در علم حق تو ناسپاسی
تو خود بشناس آنگاهی خدا بین / نمود خود از او در ابتدا بین
تو خود بشناس تا واقف شوی تو / ز دید دید حق واصف شوی تو
تو خود بشناس تا واقف شوی هان / دل خود از بلای نفس برهان
تو خود بشناس و خود دیدار او بین / نمود جان و تن اسرار او بین
تو خود بشناس کاین جاگه قبولی / چو حق دیدی عیان صاحب وصولی
تو خود بشناس چون حقی تو در حق / خبر دادم ترا از راز مطلق
تو خود بشناس و همچون خود فنا باش / در آن دید فنا سّر خدا باش
تو خود بشناس تا جانان شوی کل / ز دید خویشتن پنهان شوی کل
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر / صور هیچست اندر هیچ منگر
تو خود بشناس و اندر حق نظر کن / دل خود را از این معنی خبر کن
تو خود بشناس و آنگه پادشا شو / ز اسم صورت و معنی خدا شو
تو خود بشناس تا جانان شوی تو / اگر معنی خدا الحق شوی تو
خدا شو گر تو جانان دوست داری / تو مغزی چون نظر با پوست داری
تو جانانی و آگاهی نداری / که این دم ملکت و شاهی نداری