زهی اسرار کاینجاگاه پنهانست / که از شوقش حقیقت چرخ گردانست
زهی اسرار کاینجا روی بنمود / در عطّار اینجاگاه بگشود
زهی عطّار کاینجا کس ندیدست / که مر عطّار را کلی بدیدست
حقیقت سرّ اسرار خدائی / درون ماست اینجا روشنائی
حقیقت سرّ او اینجا مرا روی / نمودارست اندر گفت و در گوی
چنان در سرّ اسرار عیانم / که هر دم جوهری دیگر فشانم
حقیقت سرّ او ما راست تحقیق / که گوئی مر مراد اوست توفیق
بسی گفتند از این اسرار هرگز / کسی اینجا نگفت و عقل عاجز
شدست و سرّ این اسرار بیچون / فروماندست عقل اینجای در خون
فروماندست عقل ره نبرده / حقیقت ره بسوی شه نبرده
فروماندست عقل اندر جدائی / ندارد با حقیقت آشنائی
فروماندست عقل مانده حیران / در این اسرارهای جان جانان
فروماندست عقل و ناپدیدست / حقیقت عشق در گفت وشنیدست
فروماندست عقل عشق گفتار / مر این دُرها همی ریزد در اسرار
حقیقت عشق بشنفت این همه راز / که عشق اینجایگه دیدست کل باز
حقیقت عقل بشنفت و خبر یافت / یقین دیدار آخر در نظر یافت
ز عشقی واصلی پیداست امروز / ولیکن در درون شیداست امروز
ز عشقش وصل پنهان و عیان شد / از آن حیران و سرگردان از آن شد
ز عشقش گرچه بنمودست اسرار / ولیکن در عیان در عین پندار
بماندست آنچنان اینجایگه عقل / نمیآید برون از دین نقل
نمیآید برون از پردهٔ راز / که دریابد چو عشق اعیان کل باز
نمیآید برون تا راز بیند / حقیقت همچو عشق او باز بیند
نمیآید برون از عین پندار / که تا بیند در اینجاگه رخ یار
نمیآید برون از عین هستی / که بگذارد در اینجا بت پرستی
نمیآید برون از دیدن خود / فروماندست اندر نیک و در بد
نمیآید برون از پرده اکنون / حقیقت خویشتن گم کرده اکنون
نمیآید برون ازوصل دلدار / نیابد او بکلّی وصل دلدار
اگرچه وصل دارد زندگی او / نبیند اندر اینجا بیشکی او
اگرچه وصل دارد در خدائی / نمیبیند تمامت روشنائی
اگرچه وصل دارد از رخ یار / فرومانداست او در پاسخ یار
اگرچه وصل دارد از حقیقت / فروماندست در عین شریعت
اگرچه وصل دارد در یقین او / ندیدست از عیان عین الیقین او
حقیقت آنگهی او وصل یابد / اگر پرده بکل بیرون شتابد
درون اندرون گرداند از دید / گلی گردد عیان در سرّ توحید
یکی گردد چو عشق اندر نمودار / به یکباره برون آید ز پندار
یکی گردد ز عشق از راز جانان / شود ازدیدن خود عقل پنهان
زند خود را ابر عشق حقیقی / کند با او حقیقت هم رفیقی
یکی گردد ابا عشق نظر باز / شود تا باز بیند از نظر باز
ولیکن عقل در اعیانِ دیدست / حقیقت درهمه گفت و شنیدست
ندارد زهره اندر پرده مانده است / از آن اینجای بی گم کرده مانده است
ندارد زهره اندر آخر کار / که برگردد حجاب از پرده یکبار
ندارد زهره تا دیدار گردد / ز دید عشق کلّی یار گردد
ندارد زهره در سودای جانان / که تاگردد عیان یکتای جانان
ندارد زهره تا اسرار بیند / برون آید زخویش و یار بیند
ندارد زهره تا جانان شود کل / ز دید خویشتن اعیان شود کل
حقیقت عقل اینجا بازمانده است / اگرچه صاحب اندر راز ماندست
حقیقت عقل در نابود بود است / که اسرارجهان از وی گشود است
حقیقت وصل کل حاصل شود باز / که او را جملگی حاصل بود باز
حقیقت عقل وصل آنگه بیاید / که کل در سوی ذات خودشتابد
نگردد باز تا دیدار بیند / نمود خویشتن را یار بیند
نگردد باز از آن سررشتهٔ راز / وصال خویشتن اینجایگه باز
نگرددباز اینجا تا زاعیان / بیابد او نشان در قربتِ جان
وصال یار آندم باز یابد / که اندر ذات خود را راز یابد
وصال عقل در یکیست پیدا / چو اندر ذات کل گردد هویدا
وصال عقل در یکیست موجود / چو اندر ذات یابد عین معبود
وصال عقل در ذاتست بیشک / که اندر ذات بیند بیشکی یک
وصال عقل عقل در ذاتست اینجا / ولی در عین ذرّاتست اینجا
از این ذرّات بیرون شو تو ای دوست / حقیقت مغز بنگر هم تو ای دوست
از این ذرّات بیرون شو تو ازعقل / بگو تا چند مانی اندر این نقل
از این ذرّات بیرون یقین تو / وصال خویشتن را بازبین تو
از این ذرّات بیرون شو تو در راز / حقیقت باز بین ز انجام وآغاز
از این ذرّات بیرون شو تو از دید / یکی بنگر ز جانان جمله توحید
از این ذرّات بیرون آی و ره کن / ز پردههان تو قصدبارگه کن
از این ذرّات بیرون آی و ره کن / ز دید روی خود در شه نگه کن
از این ذرّات بیرون آی و بشتاب / یقینِ بارگاه شاه دریاب
از این ذرّات بیرون آی آگاه / نظر کن درحقیقت مر رخ شاه
چرا در عین ذرّاتی گرفتار / حقیقت بشنو این معنی ز عطّار
همه در تست عقل و تو سوی جان / حقیقت در دل اسرار پنهان
همه در تست و تو در دل بمانده / چنین فارغ در آب و گل بمانده
همه در تست و تو در گفتگوئی / حقیقت یار در تست و نجوئی
حقیقت یار با تست اندر این دید / توئی اندر عیان سرّتوحید
حقیقت یار با تست اندر این راه / توئی اندر عیان سرّ اللّه
حقیقت یار با تست و ندانی / چنین غافل زگفت او بمانی
همه گفتار تو گفتار یار است / عیان دیدار تودیدار یار است
همه گفتار تو از یار بود است / که او درتو در این گفت و شنودست
همه گفتار تو زو هست پیدا / چرا تو ماندهٔ در شور و غوغا
همه گفتار تو زو هست موجود / چرا تو می نه بینی عین مقصود
همه گفتار تو سرّ اله است / حقیقت در تو مر دیدار شاه است
همه گفتار تو اندر نهانست / ولیکن مر مرا راز نهانست
همه گفتار تو اینجاست در یاب / که محبوبت عیان پیداست دریاب
اگرچه گفتهٔ بسیار ازخود / که نیکی حقیقت گفتهٔ بد
گهی در عین پنداری بمانده / گهی در سرّ اسراری بمانده
گهی در عشق کلّی محو گردی / نمودخویشتن را در نوردی
گهی در خویشتن در تک و تازی / ز تست اینجایگه هم ترکتازی
گهی مستی گهی هشیار مانده / گهی درخانقه آوار مانده
گهی در لذّت حسنی گرفتار / گهی اندر خراباتی تو در کار
گهی در علم و تحصیل داری / گهی در عین خود تبدیل داری
گهی چون جبرئیلی مانده در راز / گهی در عشقی و گه سوز در ساز
گهی اندر گمان گاهی یقینی / حقیقت گرچه عقل پیش بینی
بهردم هر صفت داری دراینجا / اگرچه معرفت داری در اینجا
اگرچه معرفت داری جهانی / حقیقت مینداری کل عیانی
نداری هیچ اگر بیرون کَوْنی / که هر دم ماندهٔ در لَوْن و لَوْنی
بسی گفتی تو از هر معرفت باز / بسی گشتی تو اندر هر صفت باز
نه آن بُد از چه بُد کین راز گفتی / ولیکن هر حقیقت باز گفتی
یقین دان عقل چندین گفتهٔ تو / که دُرّ راز اینجا سُفتهٔ تو
اگرچه راه سالک را حجابی / از آن کاینجا تودر بند حسابی
کتاب صورتی بر ساختستی / همه ای عقل تو پرداختستی
کتاب صورتی اینجایگه تو / بسی تقریر کردی نزد شه تو
دوانی هر صفت در هوی رازی / برآنی هر صفت چون شاهبازی
بهرجائی روی بهر طلب تو / حقیقت آمدی عین ادب تو
ادب از تست و عزت از تو پیداست / حقیقت نیز قربت از تو پیداست
نمود او پئی از اصل موجود / تو پیدا آمدی اوّل ز معبود
از اوّل آمدی پیدا یقین تو / از آن درکایناتی پیش بین تو
حقیقت حق تعالی میشناسی / بقدر خویش اینجا ناسپاسی
یقین دانندهٔ بسیار چیزی / از آن در عقل تو شیئی عزیزی
عزیزت کرد اینجا بهر دیدار / تو آوردی یقین معنی بدیدار
عزیزت کرد از بهر جان تو / ولیکن میشوی هر دم نهان تو
عزیزت کرد او را تا بدانی / کنون درجوهر کل راز دانی
کنون ای عقل مر عطّار دیدی / تو او را صاحب اسرار دیدی
حقیقت او بتو اینجا یقین یافت / که جان تو در اینجا پیش بین یافت
ز تو بنمود اسرار یقین باز / ز عشق اعیان شدش عین الیقین باز
اگرچه تو خلاف عقل بودی / کنون چون سرّ کل از وی شنودی
خلاف از پیش خودبردار اینجا / نظر در سوی خود بگمار اینجا
بنور او ابا او آشنا گرد / ابا او شو درین دیدار کل فرد
بنور او حقیقت خویشتن یاب / عیان خویشتن درجان و تن یاب
بنور عشق عقلا رهنمون شد / حقیقت همچو او در کاف و نون شو
برون شو تا درون خود بدانی / که هستی در عیان سرّ نهانی
یکی شو عقل از پندار بگریز / بنور عشق مر خود را برآمیز
یکی شو عقل اندر لامکان تو / رها کن این زمان عین ماکن تو
یکی شو عقل در دیدار بیچون / یکی بین و مگو اینجا چه و چون
یکی بین و یکی دان اندر اینجا / که تا در جان جان گردی تو یکتا
یکی بین عقل در صاحب کمالی / فراقت رفت اکنون در وصالی
یکی بین عقل محو آمد فراقت / کنون از عشق کل بین اشتیاقت
یکی بین عشق اندر عقل جانان / که هستی تو کنون در عشق جانان
یکی بین عقل اندر عشق دریاب / نمود خویشتن نور جهان یاب
یکی بین عقل اندر نور هر چیز / که تا یکی شوی درعشق او نیز
یکی بین نور در عشق هدایت / ترا اینجاست اکنون این سعادت
چو در یکی عیان عشق دیدی / تو خود میبین حقیقت صدق دیدی
ز عشق اینجا بمعشوقی سرافراز / همه تقلید از گردن بینداز
ز عشق اینجا بمعشوقی نمودار / که اکنون آمدی از خواب بیدار
ز عشق اینجا بمعشوقی حقیقت / یکی اندر یکی در دید دیدت
یکی بودی یکی گشتی در آخر / همه از یک شدت دیدار ظاهر
یکی بودی دوئی برداشتی تو / کنون اینجا توئی برداشتی تو
یکی بودی دوئی رفت و یکی آی / حقیقت ذات بیچون بیشکی آی
دوئی برداشتی در عشق یاری / چه غم داری کنون با غمگساری
دوئی برداشتی از یک حقیقت / کنون مکشوف شد بیشک حقیقت
دوئی برداشتی بر آستان تو / حقیقت یافتهای جان جان تو
دوئی برداشتی در کلّ اعیان / ز عشقی این زمان دیدار جانان
دوئی برداشتی ای بود جمله / حقیقت یافتی معبود جمله
دوئی برداشتی و در وصالی / کنون اعیان نور ذوالجلالی
دوئی برداشتی در اصل جانان / حقیقت یافتی کل وصل جانان
دوئی برداشتی از اصل توحید / ترا آمد مراد خویش تادید
دوئی برداشتی تا کل شدستی / که از اصلت حقیقت کل بدستی
دوئی برداشتی از ذات مستی / بذات اکنون تو مر ذرّات هستی
معیّن شد کنون ای عقل اینجا / که در عطّار امروزی تو یکتا
معیّن شد کنون عقل از نمودار / که واصل گردد اینجاگاه عطّار
کنون چون واصل هردو جهانی / حقیقت صاحب عشق و معانی
توئی اکنون حقیقت بیگمان تو / چو من بی نام گرد و بی نشان تو
چو من بی نام شو در آخر کار / که افتادستمان پرده بیکبار
برافتادست پرده از رخ دوست / برون شد عقل اکنون جمله از پوست
برون شد عقل تا محبوب آمد / حقیقت طالب و مطلوب آمد
بلای عشق کل شد ازمیانه / نمود اکنون وصال جاودانه
کنون ای عقل اینجا راز داریم / یقین ما هر دو در دیدار یاریم
کنون ای عقل راز چند صورت / یقین بادست بشنو این ضرورت
ضرورت صورت اینجا پایدار است / در او اسرار صنع کردگار است
ز تو پیدا شدست و تو ندیدی / کنون در وصل در اعیان رسیدی
بتو اینجا مشرّف بود از اوّل / شد اندر آخر کار او معطّل
بتو اینجا مشرّف بود ارکان / حقیقت همچو تو گشتند کل جان
بتو اینجا مشرّف یار دیدند / دگر از تو یقین هر چار دیدند
ز نوشان وصل دلدار است هرچار / برون رفتند از آن عین پندار
ز نوشان وصل پیدا گشت امروز / ز تو گشتند دیگر بار فیروز
ز نوشان خلعت نو دادهٔ تو / کنون زیشان بکل آزادهٔ تو
ز نوشان واصلی دادی یقین باز / دگر گشتند در عزّت سرافراز
ز نوشان این زمان دیگر وصالست / دگر اینجایگه نور جلالست
ز نوشان در تجلّی قربت یار / حقیقت این زمان دیدست دیدار
ز نوشان در تجلّی درگرفتست / حقیقت بیشکی پندار رفتست
ز نوشان در تجلّی بود پیداست / دگرباره یقین مقصود پیداست
ز نوشان در تجلّی ذات آمد / عیان عطّار در ذرّات آمد
ز نوشان میکنی واصل دمادم / ابا ذرّات خوداینجا تو هر دم
سرایت میکنی در کلّ اسرار / که تاگردند اعیانت خبردار
خبر دارند از دیداربودت / همی یابند کلّی مر نمودت
خبر دارند این اسرارت ای دوست / چه جان ودل چه مغز و نیز هم پوست
خبر دارند از تو در عیانت / چه دل چه صورت و چه مغز جانت
خبر دارند کاینجا واصلی تو / حقیقت در عیان نی غافل تو
خبر دارند جمله از نمودت / یکی گشته همه در بود بودت
خبر دارند از بود فنایت / که خواهد بود آخر کل لقایت
خبر دارند آخر کل فنایست / یقین بعد از فنا دید بقایست
بسی گفتی ابا ایشان بهر راز / نمودی وصلشان در هر صفت باز
بسی گفتی ابا ایشان از آن سرّ / که تا شد رازشان درعشق ظاهر
اگر عقلست واصل گردی اینجا / مرادش جمله حاصل کردی اینجا
وگر جسمست ذرّات وجودست / دراعیانند اندر بود بود است
اگردل هست هم دلدار دارد / در اینجاگه خبر از یار دارد
اگر جانست خود دیدار شاهست / حقیقت عین دیدار الهست
اگر عقلت بُد اوّل محو شد باز / حقیقت چون تو بودی صاحب راز
اگر جانست از وی این یقینست / که زو دیدار کل عین الیقین است
حقیقت عشق آمد رهنمونت / یکی کرده درون را با برونت
حقیقت عشق اینجا راه بنمود / در آخر کل عیانت شاه بنمود
حقیقت عشق این پرده بر انداخت / ترا اینجا بجانان سر برافراخت
حقیقت عشق اینجاگفتگو شد / در اینجا ذات جمله زو نکو شد
حقیقت عشق واصل کرد ذرّات / که عشق اینجاست نی بی دیدن ذات
حقیقت عشق اینجا بود جانست / حقیقت راز پیدا ونهانست
حقیقت عشق جانانست اظهار / اگرچه جمله زو گشتست دیدار
حقیقت عشق با عقل آشنا شد / که تا مر عقل دیدار خدا شد
حقیقت عشق با عقلست در دید / کنون یکی عیان ذات توحید
حقیقت عشق ذرّات جهان را / یقین بنمود اینجا جان جان را
حقیقت عشق جان در اوّل کار / یقینِ اصل را کرد او پدیدار
حقیقت عشق دل را کرد آگاه / همه ذرّات را بنمود او شاه
حقیقت عشق واصل کرد جمله / که تا گشتند اینجا فرد جمله
همه فردند اینجا از یقین باز / همه گشتند اینجا رازبین باز
همه عشقست اگر خود بازیابی / ز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان پدیدار / نموده روی خود اینجا بدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمود / حقیقت عشق را بیندید مقصود
همه عشقست و راز جمله داند / حقیقت قصّهها مر عشق داند
همه عشقست اگر این باز دانی / که عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدند / ولیکن اصل او کلّی ندیدند
ز عشق از ذرّهٔ بر عالم افتد / بیک ساعت دو عالم بر هم افتد
ز عشق از ذرّهٔ در جان درآید / ز یک ذرّه دو صد طوفان برآید
ز عشق ار ذرّهٔ در جان نمودار / شوداینجا نبینی لیس فی الدّار
ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید / دو عالم در دلت یکتا نماید
ز عشقست اینهمه پیدا نموده / ولیکن عشق جانان در ربوده
یقین اسرار عشق اینجا نهانست / که اندر ذات از یکی عیانست
حقیقت ذرّهٔ عشقست اینجا / از آن افتاده اندر شور و غوغا
حقیقت ذرّهٔ در عالم افتد / از آن پیدا نمود آدم افتاد
حقیقت ذرّهٔ بود است بنگر / که آن دیدار معبود است بنگر
حقیقت ذرّهٔ ز آن آشکار است / چنین اینجا عجائب بیشمار است
نمودار است در نقش غرائب / از آن یک ذرّه چندینی عجائب
از آن یک ذرّه اندر سوی افلاک / فتادست و چنین کردست در خاک
از آن یک ذرّه در اشیا فتادست / بسرگردان فلک بی پا ستادسات
فلک گردانست در عشق از معانی / از او پیدا شده راز نهانی
حقیقت ذرّهٔ در آفتابست / از آن پیوسته اندر تک و تابست
حقیقت ذرّهٔ در ماه و هر ماه / فتد کوهی شود مانندهٔ کاه
حقیقت ذرّهٔ در ماه آید / حقیقت سالک خرگاه آید
یقین عشقست یک ذرّه ز حضرت / در اینجا گاه از دیدار قربت
چو یک ذرّه است چندین شور و غوغا / حقیقت بود آن اینجا نه پیدا
حقیقت بود آن دریافت منصور / از آن زد در اناالحق ذات مشهود
حقیقت عشق کل او راست پیدا / حقیقت جزو و کل او راست شیدا
عیان عشق کل منصور دیدم / اناالحق زد حقیقت او از آن دم
اناالحق زد که عشق کل عیان شد / یقین در عشق او کل جان جان شد
اناالحق زد از آن کل تا عیان دید / حقیقت راست گفت او جان جان دید
یقین او بود اینجا عشق کل راز / که دیده بود اندر خویشتن باز
کجا هرذرّهٔ خورشید گردد / سُها هرگز کجا ناهید گردد
حقیقت آفتابی باید اینجا / که ذرّهوار میبنماید اینجا
حقیقت آفتابی باید از نور / که بر ذرّات گردد جمله مشهور
حقیقت آفتابی بود تابان / که شد بر جملهٔ ذرّات رخشان
گمان برداشت اینجا از یقین باز / چودر جان رخ نمودش آن سرافراز
گمان برداشت اینجاگاه عطّار / یقین چون دید و گوید جان ودلدار
گمان برداشت عطّار از جهانش / چو اوشد در حقیقت جان جانش
بدو واصل شدست اندر خراسان / بشد از جان در اینجاگه هراسان
سر خود را فدای روی او کرد / ز دید اودر اینجا گفتگو کرد
ز دید او یقین بنمود اسرار / چو از وی شد حقیقت او خبردار
ز دید او یقین شد همچو خورشد / اناالحق میزند تا عین جاوید
ز دید او اناالحق میزند باز / حقیقت هردل او میکند باز
سر وجانم فدایش باد اینجا / حقیقت خاک پایش باد اینجا
مرا وصلست از دیدارمنصور / که دارم در درون اسرار منصور
مرا وصلست از دیدار آن شاه / که او کردستم اینجاگاه آگاه
همه عشقست اگر خود بازیابی / ز عشق اینجا حقیقت راز یابی
همه عشقست از اعیان بدیدار / نموده روی خوداینجا پدیدار
همه عشقست کاینجا جمله بنمود / حقیقت عشق را بین دید مقصود
همه عشقست و راز جمله داند / حقیقت قصهها مر عشق خواند
همه عشقست اگر این باز دانی / که عشق آمد همه راز نهانی
همه ذرّات اندر او رسیدند / ولیکن اصل او کلّی ندیدند
مرا وصلست از دیدار رویش / از آن افتادهام در گفتگویش
مرا وصلست از دیدار آن سّر / که اسرار دوعالم کرد ظاهر
مرا وصلست چون خورشید دارم / حقیقت دید او جاوید دارم
مرا وصلست از او در هر دو عالم / از اودم میزنم در هر دو عالم
مرا وصلست از او تا در عیانم / حقیقت گفت او راز نهانم
مرا وصلست از او در آخر کار / که پرده برگرفت از رخ بیکبار
معائینه جمال خود نموداست / ابا عطّار در گفت و شنود است
معائینه مراکرد است واصل / حقیقت بود او شد جان و هم دل
معائینه دل و جانم یکی کرد / ز دیدارخود او اینجایگه فرد
معائینه دل و جانم ز اعیان / بذات بود خود او کرد پنهان
معائینه مرا اودید دیدست / بجز خود در جهان او کس ندیدست
بجز من این دم من کس نزد باز / که او کردم حقیقت صاحب راز
بجز من این دم او کس ندارد / که دراین دم حقیقت پایدارد
نشان آنست کآخر سر ببازم / ز سرّ او در اینجا سر فرازم
نشان اینست کآخر باز بیند / حقیقت سالکان راز بیند
نشان اینست کاندر آخر کار / بریده سر شود در عشق عطّار
نشان اینست دادم تا بدانند / بیان کردم بهرجان تا بخوانند
بهرجائی که اندر جوهر ذات / حقیقت وصف کردستم من از ذات
نشان دادم ز وصل سر بریده / که خواهم گشت اینجا سر بریده
نشان دادم اگر دریابی اینجا / چنین کن تا نوا دریابی اینجا
نشان دادم من از اسرار جانان / که خواهم کُشته شد در کار جانان
چو کردم فاش اینجا کشته گردم / بخاک و خون همی آغشته گردم
چو کردم فاش مر اسرار منصور / حقیقت من بپای دار منصور
شوم کشته که اندر پای دارم / حقیقت عشق او را پایدارم
حقیقت پایدارم راز او من / گذشتم من چو او ازجان وز تن
گذشتم از تن و جان آخر کار / چو کردم سرّ جانان من پدیدار
گذشتم از تن و جان من حقیقت / نخواهم آخر کار این طبیعت
گذشتم از تن و جان راز دیدم / نمود عشق جانان باز دیدم
گذشتم از تن و جان من یقین است / که اندر کلّ اشیا بیش بین است
منم اسرار خود در خویش دیده / حقیقت کشتنم از پیش دیده
منم اسرار جانان کرده هان فاش / مرا خواهد یقین گشتن از آن فاش