عطار › سؤال کردن صاحب راز از شیخ عطّار قدّس سرّه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سؤالی کرد از من صاحب راز / که دریابد مگر از خود یقین باز
که چون بد تا که خود میدید ابلیس / یقین افتاده بُد در مکر و تلبیس
نمیدانست کو دانای بوداست / که با جمله یقین گفت و شنود است
چرااندیشه کرد از بیوفائی / در این شرک او زید اندر خدائی
چو میدانست ذات و دیده بُد آن / حقیقت یافته بُد سرّ جانان
چرااندیشه کرد و ناتوان شد / در اینجاگاه رسوای جهان شد
حقیقت بُد ازآن معنی خبردار / چرا شد اندر این معنی گرفتار
چرا پی دادم او را من ز توفیق / کز این لعنت در اینجا یافت تحقیق
ولیکن آنچنان بُد اوّل کار / که حق میدید اندر عین دیدار
حقیت سالکی بد کار دیده / معلّم بود و دید یار دیده
چنان در قربت کل آشنا بود / که در کون و مکان سرّ خدا بود
ولیکن اندر آخر خواست ازنار / که من باشم نبودی بود دلدار
همه دلدار میبایست دیدن / که درلعنت نبایستش دویدن
اگر خود محو کردی یار دیدی / در آخر عزت بسیار دیدی
اگرخود محو کردی در حقیقت / خدا دیدی حقیقت بی طبیعت
همه دلدار بینی خویشتن نه / همه جانان بدیدی جان و تن نه
همه دلدار دیدی خویش فانی / بیفزودی ورا سرّ معانی
همه دلدار دیدی خویش مسکین / ورا بودی هزاران عزّو تمکین
همه دلدار دیدی آخر اینجا / شدی اسرار بر وی ظاه راینجا
همه دلدار دیدی در عیان او / حقیقت جمله دیدی جان جان او
همه دلدار دیدی در دل و جان / نبودی آخر کارش از ایسان
کنون چون خویش دید و راز بگذاشت / از آن انجام با آغاز بگذاشت
کنون چون خویش دید و شد بلعنت / امیدش هست آخر سوی قربت
کنون چون خویش دید از بیوفائی / نباشد مر ورا عین خدائی
حقیقت این چنین است آخر اینجا / که دریابی تو راز ظاهر اینجا
که اندیشه کنی کین جمله یار است / مر او را صنعهای بیشمار است
همه خود اوست گرچه خود تو اوئی / ز بود او همی در گفتگوئی
ز بود او تو داری قربت اینجا / وز او یابی حقیقت عزّت اینجا
ز بود او تو داری آنچه داری / بقدر خویتشن کن پایداری
بقدر خویشتن در خود ببین باز / که گردت اندر اینجا صاحب راز
بقدر خود ترا بخشید اسرار / که تا باشی ز سرّ او خبردار
بقدر خود ترا پیدا نموداست / ترا در خویشتن یکتا نمود است
بقدر خویشتن او را بدانی / اگر او را از او در او بدانی
تو خود خواهی کجا پیدا نماید / ترا او بود خود یکتا نماند
تو خود خواهی که باشی هیچ دیگر / بخواهی زان شدن دایم سراسر
تو خود خواهی که باشد کس نباشد / از آنت راه پیش و پسنباشد
اگر دلدار خواهی خویش بگذار / نظر در عقل پیش اندیش بگمار
بعقل اینجایگه کن کار خود راست / یقین میبین همه از یار خود راست
همه دلدار خود بین در حقیقت / که روشن گردد اینجا دید دیدت
همه دلدار خود بین و فنا باش / چنین کن دائما دید خداباش
اگر یک ذرّه اینجا خویش بینی / هزاران فتنه اندر پیش بینی
اگر یک ذرّه شرک آری بخود باز / نیابی در یقین انجام وآغاز
اگر یک ذرّه شرک آری ز معنی / درافتی دور از دیدار مولی
اگر یک ذرّه شکر آری تو در بر / فناگردی نیابی سرّ و رهبر
حقیقت این چنین آمد حقیقت / حقیقت چیست دیدار شریعت
اگرچه شرع دید مصطفایست / حقیقت مصطفی دید خدایست
ز دید حق اگر خواهی در این راز / که یابی کل ز احمد یاب این باز
ز احمد فاش شد اسرار عطّار / که جان او زمعنی شد خبردار
ز دید مصطفی دیدار بنگر / درون خویشتن را یار بنگر
نه خود بنگر تو از خود بین رخ او / حقیقت گوش میکن پاسخ او
نه خود بنگر تو او درخویشتن بین / نمود بود او در جان و تن بین
نه خود بنگر چو میدانی که اویست / چنین بینی همه کارت نکویست
نه خود بنگر که بود جملگی یار / ز دید خویشتن کرد او پدیدار
اگر ابلیس از خود آن بدیدی / کجا هرگز بدین پایه رسیدی
اگر ابلیس بودی صاحبِ راز / کجا او دور گشتی کل ز اعزاز
اگر ابلیس بودی کار دیده / نگشتی او از آن حضرت بریده
اگر ابلیس بودی صاحب سر / کجا لعنت شدی او را بظاهر
اگر ابلیس جمله یار دیدی / کی اینجاگاه او تیمار دیدی
اگرچهعاشق خود بین بد از اصل / از آن در لعنت اینجا یافت او وصل
همه باهم بود گر تاب داری / ولیکن چشم را در خواب داری
اگر چشمت شود از خواب بیدار / شوی از سرّ او اینجا خبردار
همه با هم بود چه مغز چه پوست / حقیقت جملگی اندر بر اوست
همه با هم بود در اصل رحمت / حقیقت دردآمد عین لعنت
همه با هم در اینجا بیشکی بین / چو نیکی و بدی دیده یکی بین
همه با هم در اینجا دید یار است / ولی لعنت زما رحمت ز یارست
به لعنت هر که شد اینجا گرفتار / بماند همچو ابلیس لعین خوار
برحمت هرکه اینجا راز بیند / وصال قرب اینجا باز بیند
تو از رحمت قدم زن تا توانی / که رحمت هست بود جاودانی
اگر ابلیس بودی عین رحمت / کجا افتادی اندر عین لعنت
سزای او هم از او دان و بنیوش / مکن دلدار اینجاگه فراموش
مگو من تا چو اوهرگز نگردی / به عین لعنتش عاجز نگردی
مگو من تا نگردی خوار و رسوا / برحمت کوش اگر هستی تو بینا
مگو من تا نگردی دور از یار / برحمت باش و لعنت را تو بگذار
هر آنکو گفت من ابلیس باشد / که من در بیهده تلبیس باشد
تو او گو کانچه گوئی تا بدانی / که از وی داری ازوی زندگانی
تو او گوئی جز او منگر بخود باز / نکو بنگر تو اندر نیک و بد باز
هر آنکو صاحب عشق خدایست / ز مائی و منی اینجا جدایست
ز مائی و منی ابلیس چونست / نمیبینی دلش بر موج خونست
ز مائی و منی افتاد اوّل / از ان شد آخر کار او معطّل
ز مائی تو منی افتاد در کار / برافتادش همی پرده بیکبار
ز مائی و منی بگذر حقیقت / منی بگذار و بنگر دید دیدت
ز مائی و منی بگذر یقین تو / جمال بی نشان بیخود ببین تو
ز مائی و منی بگذر در اینجا / حقیقت کن دلت جوهر در اینجا
تو اصل از یار داری لیک بی تو / کنون اینجا مکن در خود منی تو
اگر چه اصل صورت از منی است / حقیقت آخر اینجا یک تنی است
اگرچه سرّ ابلیس است بسیار / ترا زین نکته من کردم خبردار
ندانی تا بدانی چون بدانی / حقیقت بیشکی راز نهانی
همه در تست تو بی تو شو اینجا / ز من مَردَم حقیقت بشنو اینجا
هزار ابلیس پیش تست ذرّه / مباش اکنون بنفس خویش غرّه
هزار ابلیس پیش تست خود هیچ / نهادت اوفتاده پیچ در پیچ
اگرچه آدمی ابلیس رائی / از آن پیوسته در تلبیس و رائی
اگرچه آدمی با تست ابلیس / بهردم میکنی صد گونه تلبیس
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن / دل ابلیس را زیر و زبر کن
هر آن فکری که اندیشی ز اسرار / در آن اینجایگه از خود خبردار
ببین کان فکر آخر از کجایست / یقین اندیشهٔ تو از چه جایست
ببین کان فکر رحمانیست بنگر / حقیقت مر از آنِ دوست مگذر
وگر آن فکر شیطانی است در کار / از آن بگذر حقیقت تو بیکبار
حقیقت تا توانی فکر نیکو / که رحمانی است میدان بیشکی او
وگر بد باشد از خود دان تو شیطان / حقیقت گفت حق در عین قرآن
نه باطل گفت هم حق گفت تحقیق / ز باطل بگذر از حق یاب توفیق
چو میدانی که چندین رهبر حق / ترا گفتند راز دوست مطلق
تو از گفتار ایشان کار خود کن / نکوئی کن در اینجاگه نه بد کن
کنون گر راز دانی این چنین دان / مر این اسرار هم عین الیقین دان
بدان گفتم که تا اسرار دانان / در اینجا باز یابند راز جانان
هر آنکو صاحب اسرار باشد / چو مردان دائما بیدار باشد
موحّد نیک و بد از یار داند / ولیکن شرع این اسرار داند
یقین داند که کل از حق بدید است / ولیکن نیک و بد مطلق پدید است
تو ای عطّار اینجاراز گفتی / حقیقت سرّ بیچون بازگفتی
ترا زیبد که اندر شرع اینجا / یکی دانی چه اصل و فرع اینا
ولیکن اصل داری فرع بگذار / یقین از دست خود مر شرع مگذار
ز دست خوداگر چه در بلائی / چه غم داری چو کل عین خدائی
ز نادانی بدانائی رسیدی / ز اعمائی به بینائی رسیدی
ز نادانی در آخر هست ذاتت / خدابینی تو در عین صفاتت
ره خود در شریعت باز دیدی / یقین عین طبیعت بازدیدی
ره خود یافتی با منزل اینجا / ترا مقصود آمد حاصل اینجا
بهر سیری که کردی اندر اینجا / همه اندر یکی اینجا است پیدا
بهر سیری که کردی یار دیدی / در اینجا بیشکی دلدار دیدی
بهر سیری که کردی سوی اشیا / ترا اسرار شد در عشق پیدا
بهر سیری که کردی در زمانه / ترا آمد وصال جاودانه
بدیدارت کنون دیدار داری / درون جزو و کل اسرار یاری
ندارد هیچ پایانی ره تو / که آمد در زمانه آگه تو
ندارد هیچ پایانی نمودت / حقیقت هست پیدا بود بودت
نه چندانست معنی تو از یار / که در یک صفحه آن آید پدیدار
نه چندانست معنی در تو دیده / که دریابند اینجا اهل دیده
معانی برتر از حد اوفتاداست / در معنی ترا اینجاگشاده است
دری بر روی تو اینجا گشادند / جواهر مر ترا اینجا بدادند
دری بگشاد بر روی تو دلدار / که اشیا شد حقیقت زان پدیدار
کنون در وصل جانان کامرانی / که بگشاده ترا در دُر معانی
کنون در وصل جانان پای میدار / اگر جانان کند اینجات بردار
اگرچه اصل معنی داری از اصل / حقیقت وصل معنی داری از وصل
تو داری در برت چون راز جانان / حقیقت رهبرت امروز جانان
چو جانانست امروزت دراینجا / همو بین بخت پیروزت در اینجا
چو جانانست امروزت نمودار / حقیقت جمله او بین مگذر از یار
جواهرنامه جانان باز گفتست / همو اسرارها در راز گفتست
جواهرنامه گفتست آخر کار / نمود خویش میآرد بدیدار
هر آن چیزی که جز جانان نماید / حقیقت کفر بی ایمان نماید
بایمان کوش وانگه گرد کافر / که این باشد ترا اسرار ظاهر
ترا در سرّ ایمان روشنائیست / ز ایمانت همه عین خدائی است
بایمان باز بین دلدار خود را / که ایمانت نماید نیک و بد را
وگرکافر شوی مانند منصور / حقیقت کفر بنماید همه نور
هر آن نوری که بی ظلمت نماید / کجا اینجایگه قربت نماید
بنور اینجایگه گر باز بینی / حقیقت سوی ظلمت رازبینی
درون ظلمت جسمی فتاده / تو نور قدسی و شعله گشاده
از این ظلمت چو بیرون آئی اینجا / حقیقت نور خود بنمائی اینجا
حقیقت نور در ظلمت توان دید / ابی صورت نیاری جان جان دید
ترا در نور این ظلمت فتاد است / از آنت سیر در قربت فتاد است
از این ظلمت مرو بیرون حقیقت / کز اینجا باز یابی دید دیدت
از این ظلمت توانی راه بُردن / از آن نور حقیقت ره سپردن
بشب کن راه تا منزل بیابی / حقیقت نور خود در دل بیابی
بشب کن راه اندر منزل یار / که تا گردی حقیقت واصل یار
بشب کن راه اندر سوی منزل / ببین یار و پس آنگه گرد واصل
بشب دانی در آن منزل رسیدن / جمال یار اینجا باز دیدن
همه مردان بشب کردند این راه / رسیدند آنگهی در حضرت شاه
همه مردان بشب در سیر قربت / رسیدند از دل و جان سوی عزّت
همه مردان بشب دیدند دلدار / حقیقت گر شبی داری تو بیدار
جمال یار اندر شب ببینی / چنین میدان اگر صاحب یقینی
حقیقت ظلمت شب پر ز نور است / تمامت سالکان را شب حضور است
حقیقت ظلمت شب آفتاب است / کسی باید که او بیخورد وخوابست
مخور بسیار شب بیدار میباش / که در شب ناگهان بینی تو نقاش
مخور بسیار شب را زنده میدار / که اندر شب ببینی روی دلدار
مخور بسیار شب را روز گردان / همه ذرّات خود پیروز گردان
چو شب آمد بدیدار ای برادر / بخلوتگاه حق بی خواب و بی خور
نشین در شب بعشق دوست در دوست / طلب کن در درونت مغز با پوست
دمی در شب اگر دریابی آن ماه / ترا خورشید حاصل شد ز درگاه
اگر مرد رهی در شب ببین باز / حقیقت در درون انجام و آغاز
چو جمله خفتهاند در خواب غفلت / فتاده تو عیان در عین قربت
همه درخواب و تو بیدار جانان / حقیقت کل شده اسرار جانان
چو از شب بگذرد نیمی حقیقت / طلب کن آن زمان مر دید دیدت
درونت را نظر کن تا بیابی / جمال جان و سوی او شتابی
درونت را نظر کن جان بتحقیق / پس آنگه جان جان را جوی توفیق
از او خواهی به جز او منگر اینجا / که جز جانان همه یا دست میدان
همه درخواب و تو با یار بیدار / زهی توفیق باید اینچنین کار
دمادم سجدهٔ او کن در اینجا / بشب گردان درون خود مصّفا
حقیقت سجده کن اندر بر یار / تراتوفیق باشد اندر این کار
چو برداری حجاب از روی جانان / یکی بینی حقیقت سوی جانان
حقیقت بازبینی در یکی تو / یقین آیینه باشی بیشکی تو
یقین آیینه بینی خویشتن را / حقیقت منگر اندر جان و تن را
تو آن را بین که اندر تو بدیدست / ترا اینجایگه گفت وشنید است
تو آن را بین که در تو رخ نمود است / ترا اینجایگه پاسخ نموداست
تو او را بین که کل گویای اویند / در اینجاگاه کل جویای اویند
تو او را بین که او در تو همه اوست / درون جان و دلها دمدمه اوست
تو او را بین که در آیینه پیداست / درون جانت هر آیینه پیداست
تو او را بین که سُلطانست جمله / حقیقت بود پنهانست جمله
همه زنده باو او زندهٔ کل / همه بنده در او او بندهٔ کل
حقیقت اوست هم شاهست وبنده / نباید در بر غافل بسنده
در این معنی هر آنکو مینداند / وگر داند یقین حیران بماند
چو اینجا او است زنده تو که باشی / چو او بنده بود پس تو چه باشی