عطار › سؤال کردن مرید از پیر در حقایق فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی کرد است از پیر حقیقت / سؤالی تا بگفت او از شریعت
سؤالی کرد وی یکی روز از پیر / که ای تو جان همه شاه و همه میر
توئی دانم که تو شاه و امیری / حقیقت در حقیقت دستگیری
تو دیشب حالتی بودت در اسرار / چنانت شکر بد اندر بر یار
که بیخود گشته بودی در احد تو / یکی اسرار راندی سخت بد تو
چنان در بیخوی بیعقل بودی / که خود میگفتی و خود میشنیدی
منت حاضر بُدم تا راز گفتی / بسر دیگر همین سر باز گفتی
چنین میگفتی آنگاهی در اسرار / ندانم تا بدی آنگه خبردار
چنین میگفتی آن دم صاحب راز / که نامد هیچکس بی تو دگر باز
تو شاهی لیک امروزی تو بنده / در اینجاگه ترا دانم پسنده
من اوّل بنده بودم در بر تو / کنونم شاه وین دم سرور تو
تو این دم بندهٔ من شاه گشته / که هستم این زمان آگاه گشته
نبودم اوّل اینجاگه خبردار / شدم این لحظه من از خواب بیدار
کنونم شد خبر کایندم تو هستی / حقیقت بندهٔ و بت پرستی
تو این دم بت پرست و بنده باشی / چو خورشیدی کنون تابنده باشی
همی گفتی شبی بیهوش آندم / در آن حیرت شدی بیهوش یکدم
مگو ای شیخ دیگر مر چنین راز / ترا دادم در اینجاگه خبر باز
منه بیرون تو پا از حدّ خویشت / وگرنه صد بلا آید به پیشت
منه بیرون تو پای از حدّ رفتار / سخن میگوی شیخا و خبردار
چگونه بنده گردد حق در اینجا / مرا برگوی این مطلق در اینجا
جوابش گفت گفت آندم پیر نوری / که دریابی اگر صاحب حضوری
که حق بنده است بنده بنده باشد / یقین او یافت کو را زنده باشد
اگر مرد رهی میدان بتحقیق / که او بنده است در یاب این تو توفیق
نه او میآورد او میبرد باز / یقین میدان در اینجاگه تو این راز
که او در تست اینجا حاصل تست / حقیقت صورت جان ودل تست
سراپای تو او دارد حقیقت / همه او دان و بنگر دید دیدت
ببین و خوش بدان ای دیو دریاب / ز من اکنون در اینجاگه خبریاب
اگر چیزی همی دانی در این سر / ترا میگویم اینجاگه بظاهر
چنان در تست اینجا غمخور تو / نظر کن اندرون خواب و خور تو
اگر تو میخوری مر آب و نانت / حقیقت او نهد اندر دهانت
کند اینجا ترا خدمت ندانی / دگر دریاب این راز نهانی
نمیدانی چو اندر خواب باشی / که در بحری مثل غرقاب باشی
تو درخواب و دلت بیدار باشد / ترا او محرم اسرار باشد
نمیدانی که اندر قربتی تو / که مر آن شاه دائم خدمت تو
چو خدمت میکند شاه و تو فارغ / کجا دانی نداری عقل بالغ
حقیقت گرچه اینجا بندهٔ یار / ترا چون بنده است از وی خبردار
حقیقت گرچه اینجا یار بنده است / دل و جانت هنوز از یار زنده است
تو شاید گر شوی امروز بنده / چنین بهتر بود اینجا پسنده
اگر تو بنده باشی شاه گردی / در آخرگه از این آگاه گردی
اگر آگاه گردی شاه بنده است / چو سجن است این جهان در سوی بنده است
چنین افتاد با او عشق بازی / کند او باتو اینجا عشقبازی
اگر آگهی از اسرار اینجا / حقیقت بنده بنگر یار اینجا
عجب مقلوب افتادست این راز / ندانم تا کرا برگویم این راز
نه اسراریست این در خورد هر کس / ابا خود گفتم این اسرار کل بس
ندارد آگهی کس زین معانی / منت گفتم کجا این سر بدانی
منت گفتم نمییابی تو این را / ولی کی یابی این عین الیقین را
که خود با شاه بینی شاه با خویش / حجابت رفته باشد کلّی از پیش
حجابت هیچ نبود در زمانه / یکی باشد حقیقت جاودانه
تو با شاه حقیقت او تو بینی / نباشد اندر اینجاگه دوبینی
دوبینی هیچ نبود جز عنایت / یکی باشد ابا تو جان جانت
چو اندر قربت آن ذات آئی / حقیقت بیشکی نی مات آئی
تو او گردی و او خود جملگی تست / تو او جوئی اگرچه او ترا جست
حقیقت طالب و مطلوب یاراست / حقیقت عاشق و معشوق یار است
حقیقت بنده و شاهست جانان / که بیشک خویش آگاهست جانان
اگر خواهد نماید شاه اینجا / که تا بنده کند آگاه اینجا
چو هر دو اوست اینجا صاحب راز / همیشه جان جان دارد یقین باز
که شاه اینجاست اندر بنده پیدا / چو خورشید فلک تابنده اینجا
حقیقت بندهٔ توت شاه جانانست / ترا اینجایگه خورشید تابانست
کجائی این زمان عطّار مانده / از این گفتار در دلدار مانده
حقیقت میکنی اسرار او فاش / مرو بیرون زخویش و با خبر باش
که میداند که این اسرار چونست / معیّن شد که عقلت در جنونست
نگفتندم بیا این راز اینجا / تو میگوئی حقیقت باز اینجا
نگفتندم بیا این پیش هر کس / در اینجا تو حقیقت گفتهٔ بس
نگفتندم بیا و گفتهٔ تو / دُرِ این راز اینجا سُفتهٔ تو
مگو عطّار و همچون انبیا باش / در این معنی حقیقت با وفا باش
اگر اینجایگه عین خدائی / مکن با جان جانت بیوفائی
چو میدانی که این ناگفتنی است / دُرِ اسرار کل ناسفتنی است
چو گفتی این زمان گستاخ داری / حقیقت لایق شمشاخ داری
اگر اسرار میگوئی دگر بار / مگو با هیچکس اینجا در اسرار
دگر باره چنین اسرار مطلق / که این سر برتر آمد از اناالحق
حکایت شد یقین کآنجا چنین است / که این رمز از عیان عین الیقینست
ولیکن خورد هر کس آن بدیدار / نباید جز که سر یا صاحب اسرار
همه مردان ره خاموش گشتند / در این اسرارها بیهوش گشتند
چو پنهان کرد این سرّ یار در خویش / مگو دیگر در اینجا بی شاز پیش
چو پنهان کردمم پنهان کن اینجا / نظر در قربت جانان کن اینجا
چو دلدارت ادب دارد حقیقت / منه مر پای بیرون از شریعت
ادب چیزیست بیرون از دل و جان / ادب مر دوستدار سرّ جانان
همه اندر اَدَب باید نمودن / در کل با اَدَب باید گشودن
بقدر هر کسی بسیار گفتتیم / نه با هر کس همه با یار گفتیم
سخن ما را همه با دید یار است / بیانم جملگی توحید یار است
همه در سرّ توحیدست اسرار / که میگوید حقیقت دید عطّار
همه در سرّ توحیدم بیانست / ولیکن هر کس این سر کی بدانست
رموزی بود اینجا باز گفتیم / یقین با دید صاحب راز گفتیم
رموزی بود میدانند مردان / بگفتم این زمان در چرخ گردان
رموزی بود از اعیان همه راز / که دادم عاشقان را زان خبر باز
مرا این دم سخن آخر رسیداست / که دریابم کنون پایان پدیداست
منم غوّاص اندر بحر اسرار / شدستم بیشکی اینجا خبردار
درون بحرم و جوهر بدیده / کنون در قربت جوهر رسیده
چو جوهر یافتم هم اصل اینست / چو بحر اصل است و جوهر وصل اینست
کنون من جوهرم در بحر جانم / که هر لحظه دُر و گوهر فشانم
حقیقت بندهٔ دیدار شاهم / همیشه صاحب اسرار شاهم
منم آن لحظه بیشک بندهٔ شاه / چو هستم من ز شاه خویش آگاه
خبردارم که این دم بندهام من / چو خورشیدم عجب تابندهام من
منم امروز بیشک بندهٔ یار / که هستم من ز شاه خود خبردار
منم امروز بیشک بندهٔ شاه / که هستم من ز شاه عشق آگاه
منم امروز بیشک بندهٔ دوست / حقیقت مغز معنی دیده در پوست
منم امروز بیشک بندهٔ خویش / حجاب خویش را برداشته خویش
منم شاه و شده بنده در اینجا / چو خورشیدی و تابنده در اینجا
منم شاه و منم بنده حقیقت / ولی عزت یقینم در شریعت
ز بهر عزّت شرعم پسنده / منم مر شاه را امروز بنده
اگر مرد رهی ای صاحب اسرار / ز سرّ بندگی اینجا خبردار
شدی اکنون خبردار از حقیقت / کنون میباش کل راز حقیقت
توئی امروز هر چیزی که بینی / حقست این جمله گر صاحب یقینی
توئی امروز اینجا ذات مانده / چرائی اندر این ذرّات مانده
توئی امروز بیشک ذات اللّه / همه از بهر آن گفتم که آگاه
شوی و باز بینی روی جانان / سوی اصل یقین در کوی جانان
کنون گر عاشق دیدار یاری / ز بهر کشتن اینجا پایداری
دمی غافل مباش از خویش زنهار / نظر میکن ز هر چیزی رخ یار
همه او بین و جز وی هیچ منگر / وصال این است هان ازوصل برخور
همه اوئی و در وی بی نشان شو / حقیقت تو ز بود خود نهان شو
همه او بین که او کلّی بدید است / تو پنداری که ذاتش ناپدیدست
منم غوّاص اندر بحر اسرار / حقیقت باز دیده روی دلدار
همه او بین اگر اسرار دانی / چو کلّی اوست کلّی یار دانی
حقیقت عاشقان کار دیده / که ایشانند اینجا یار دیده
طلب کردند اینجا دید دلدار / بآخر چون شدند اینجا خبردار
نظر کردند و در خود یار دیدند / اگرچه رنج با تیمار دیدند
همه معشوق خود دیدند آخر / سخن ازدوست بشنیدند آخر
اگر فانی شوی یک لحظه از یار / بچشم تو نماید لیس فی الدّار
وگر باقی شوی بنمایدت دوست / حقیقت مغز خود اندر شوی پوست
اگر فانی شوی در عین باقی / ترا دلدار خواهد بود ساقی
چو ساقی بیشکی دلدار آید / دل و جان صاحب اسرار آید
چو ساقی جان جانست اندر اینجا / ترا خورشید رخشانست اینجا
می از وی نوش بیجام و قرابه / دو روزی باش شادان زین خرابه
خراباتی است دنیا در خرابی / اگر ساقی در اینجاگه بیابی
خوری جامی و بس بیهوش گردی / ز پر گفتن بکل خاموش گردی
خراباتی است دنیا پر ز غوغا / در او هر لحظه صد شور است و شرها
خراباتی است دنیا تا بدانی / در او پیدا همه راز نهانی
فنا خواهی شدن در این خرابات / حقیقت باز ره کل از خرافات
چو آخر کار ما این اوفتاداست / چرا جانم در اینجاگاه شاداست
ولی شادی جان از بهر دید است / که جان پیوسته در گفت و شنید است
ز جانان گفت جان بسیار اینجا / که تادریافت اودلدار اینجا
حقیقت دید در وی بی نشان شد / حقیقت جان دراینجا جان جان شد
دم عین حقیقت شرع افتاد / همه در شرع شد تقریر و بنیاد
شریعت رهنمون شد با حقیقت / نمودم رخ حقیقت در شریعت
عیان شرع زین تحقیق پیداست / چه غم چون این زمان توفیق پیداست
شریعت کرد آگاهم ز اسرار / که من در خویش میبینم رخ یار
شریعت کرد آگاهم تمامت / که تادریافتم سرّ قیامت
شریعت کرد آگاهم ز هر چیز / حقایق هم از او دریافتم نیز
شریعت یافتم تا کل شدم من / اگرچه اصل فطرت گِل بُدم من
شریعت یافتم تا یار دیدم / رخ دلدار در خود باز دیدم
شریعت یافتم در جزو و کل ذات / وز آنجا گفتهام در عین آیات
شریعت یافتم با عین تقوی / مرا بنمود کل دیدار مولی
شریعت یافتم در دیدن جانان / یکی گشتم من از توحید جانان
شریعت برتر از کون و مکانست / در او تقوی ببین گر جان جانست
کسی کاندر شریعت راه برده است / حقیقت ره بسوی شاه برده است
کسی کاندر شریعت یافت اسرار / ز دید یار شد اینجا خبردار
خبردار آمد از کشفِ شریعت / رخ جانان بدید اندر حقیقت
حقیقت در همه موجود دیدم / نظر کردم همه معبود دیدم
حقیقت در همه پیداست اینجا / ولی جمله عجب یکتاست اینجا
نمیداند کسی سرّ شریعت / وگرنه هست شرع اینجا حقیقت
همه شرعست و تقوی عین دیدار / کسی کاین را شود از جان خریدار
همه شرعست و تقوی سالکان را / که مییابند اینجا جان جان را
همه شرعست و تقوی اندر این راه / وز این هردو ببین تو مر رخ شاه
همه شرعست تقوی شاه دیدن / در اینجا بیشکی آن ماه دیدن
همه شرعست و تقوی در یقین باز / بدانی آخر کار این همه راز
الا ای هوشمند اکنون کجائی / کیت آخر رسیده درخدائی
بسی گفتی ز سرّ وحدت یار / رسیدی این زمان در قربت یار
بسی گفتی ز سرّ ذات جانان / نمودی در عیان ذرّات جانان
بسی گفتی ز سرّ ذات بیچون / نمودی جوهر کل بیچه و چون
بسی گفتی و در آخر رسیدی / شدی مخفی و در ظاهر رسیدی
بسی گفتی ز سرّ هر غرائب / نمودی بیشکی سرّ عجائب
بسی گفتی و پایان یافتی باز / حقیقت جان جانان یافتی باز
بسی گفتی و دیدی عین مقصود / در اینجاگه بکل دیدار معبود
بسی گفتی ز سرّ جوهر ذات / ز هر بیتی حقیقت عین آیات
پدیدار است از دیدار جانان / در اینجاگه همه اسرار جانان
همه اسرارها اینجا پدید است / رخ جانان در این پیدا بدید است
همه اسرارها اینجاست پیدا / رخ جانان ز تو پیداست اینجا
نمودی راز کل عطّار آخر / رسیدت این زمان اسرار آخر
بهرگامی که اینجاگه نهادی / دری دیگر ز معنی برگشادی
بسی اسرارها اینجاست با دوست / حقیقت پوست شد با کسوت دوست
همه بودت بکل واصل نمود است / ترا اسرار جان حاصل نموداست
خبرداری کنون اعضای خویشت / بدیدی این زمان یکتای خویشت
همه واصل به تست اینجا دل و جان / حقیقت باز دیدی روی جانان
چو جانان با تو اینجاگه نظر کرد / ترا از سرّ خود اینجا خبر کرد
خبر از بود خود کردت در اینجا / حقیقت برگشادت او در اینجا
درت بگشاد و گنج کل نمودت / حقیقت کرد پیدا بود بودت
درت بگشاد جانان آخر کار / که بنمودی همه اسرار اظهار
درت بگشاد اینجا سرّ منصور / که تا دریافتی نور علی نور
درت بگشاد اینجا ذات از خویش / یقین بنمود اسرارت همه پیش
همه اسرارها داری در اینجا / شدی در جزو و کل اینجا تو یکتا
تو یکتائی ز یکتائی اللّه / ز دستی دم عیان از قل هواللّه
حقیقت قل هواللّه است در تو / عیان ما هواللّه است در تو
حقیقت قل هواللّه است موجود / ترا قل گفت اللّه روی بنمود
حقیقت قل هواللّه رخ نموداست / ترا چندین ز خود پاسخ نموداست
حقیقت چون شدی از راز آگاه / همه درخویشتن بینی رخ شاه
همه در خویشتن بین تاتوانی / که بیشک کل توئی راز نهانی
چون بیرون ازتو چیزی نیست دیگر / ز بود خویش از معبود مگذر
چو بیرون از تو چیزی نیست اینجا / یکی میبین که کل یکی است اینجا
یکی میبین ومنگر در دوئی باز / یکی بین بیشکی انجام و آغاز
همه از تست و تو ازذات هستی / درون جان و دل سرّ الستی
تو ز اسرار الستی صاحب راز / همه در گفتهٔ جان گفتهٔ باز
همه از جان برون آید یقین این / یقین دان در همه جانان همین این
حقیقت چون الستت هست پیدا / دل و جان با ازل پیوست پیدا
دل و جان با ازل اینجا قرین است / که ذات پاکت اینجاگه یقین است
یقین در جان و دل داری حقیقت / همه اسرار دیده در شریعت
یقین در جان خود دیدی رخ یار / درون جان کنون جانان پدیدار
ز دیدارش کنون بر خود در اینجا / چو بگذشتی ز ماه و خور در اینجا
مه و خور ذرّهٔ از بود بود است / ترا در جسم و دل اینجا نموداست
همه اشیا بتو پیداست امروز / دل و جان تو کل یکتاست امروز
بتو پیداست این جمله که دیدی / همه دید تو بُد چون بازدیدی
همه او دیدی و از وی نمودی / ابا او گفتی و از او شنودی
همه او دیدی اینجا چون همه اوست / در این آیینه پیدا بیشکی دوست
همه او دیدی و کلّی تو او بین / چو جمله ذات اوآمد نکو بین
همه او دیدی اینجا خویشتن تو / حقیقت عقل و عشق و جان و تن تو
از او پیداست از وی شد سخن گوی / همه ذرّات بُردی در سخن گوی
کنون چون او است در تو رخ نموده / هزاران دم بدم پاسخ نمودی
اگر مرد رهی عطّار چون اصل / که مائیم این زمان در کعبهٔ وصل
همه مقصود تست اینجا پدیدار / چو اندر خیوشتن بینی رخ یار
همه مقصود تو دیدار او بود / که در آخر ترا مر روی بنمود
همه مقصود تودیدار جانانست / کنون جان ترا خورشید تابانست
همه مقصود تو از ذات پیداست / که جان جان ترا اکنون هویداست
زهی مقصود ما گشته بحاصل / که مائیم این زمان در کعبه واصل
زهی مقصود ما از روی جانان / که پیدا گشته اندر کوی جانان
زهی مقصود ما از یار پیدا / کنون در جوهر اسرار پیدا
زهی مقصود ما در کعبه حاصل / که مائیم این زمان در کعبه واصل
زهی مقصود ما دیدار اللّه / که اینجا یافتم جانست آگاه
چو جان اسرار جانان یافت بیچون / حقیقت این زمان اینجادگرگون
نخواهد شد همه از وصل گویم / چو ما اصلیم کل از اصل گویم
منم واصل کنون چو یار درماست / ز بود ما کنون جانان هویداست
رخ جانان ز ما پیداست امروز / ز ما این شور و هم غوغا است امروز
رخ جانان ز ما پیداست تحقیق / ز ما دریاب سالک زود توفیق
رخ جانان ز ما پیداست در راز / که پرده کردهایم از روی جان باز
رخ جانان ز ما پیداست بنگر / اگر مرد رهی از ما تو مگذر
یکی جانست پیدا در همه جسم / نموده خویشتن در هر صفت اسم
یکی جانست صورت آشکاره / همه صورت بسوی جان نظاره
یکی جانست اینجا دم زده باز / نموده اندر اینجا خویشتن باز
یکی جانست همه زو گشت پیدا / از او چندین هزاران شور و غوغا
چو یک جانست چندین صورت از چیست / حقیقت هست صورت پس دگر چیست
چنین بین گر تو مرد راه اوئی / یقین بین گر بکل آگاه اوئ
چنین بین و چنین دان از شریعت / که میگویم ترا سرّ حقیقت
حقیقت این چنین است ار بدانی / که جمله دوست بینی در نهانی
حقیقت اینست اندر آخر کار / که جمله دوست یابی و خبردار
حقیقت اینست کاینجا باز گفتم / ز رازت گویم و هم راز گفتم
حقیقت اینست مردان خدابین / چنین دیدند او دان و خدابین
خدابین باش اگر ره بردهٔ تو / بدر این پرده چه در پردهٔ تو
خدا بین باش در اسرار عطّار / ز جائی دیگر است این سرّ اسرار
همه اویست و کس واقف نبوده / در این اسرار کس واصف نبوده
بسی گفتند لیکن طرز عطّار / دمادم شو ز سرّ کل خبردار
در این اسرار اگر تو مر خدائی / مکن از دوست اینجاگه جدائی
ز یکی در یکی بین ذات در خویش / حجاب خویش تو خویشی بیندیش
حجاب خویش اینجا عقل دیدی / بماندی چون سخن از نقل دیدی
حقیقت عقل را بگذار و هم نقل / عیان عشق بین و بگذر از عقل
عیان عقل بین اینجا بمانده / همی در شور و در غوغا بمانده
عیان عشق بین و عقل بگذار / که اندر عقل بینی کی رخ یار
عیان عشق بین وز عشق بیندیش / که عشقت کل نهد اینجای در پیش
همه شور جهان از عقل دیدم / کتبها جملگی از نقل دیدم
که باشد عقل تا این سرّ بداند / که عقل اینجا به جز ظاهر نداند
چو عشق اینجا نماید عین دیدار / حقیقت عقل باشد ناپدیدار
تویار عشق باش و یار خود بین / بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین
بجز عشق اندر اینجا جمله هیچست / که عقل اینجای نقش هیچ هیچست
اگر با عشق میری زنده گردی / چو خورشید فلک تابنده گردی
اگر با عشق میری آخر کار / بمانی زنده این را یاد میدار
دم آخر نمود عشق او یاب / سوی کون و مکان از بخت بشتاب
در آندم خوش نظر کن تا بدانی / یکی را بین اگر مرد عیانی
در آندم در یکیّ کل قدم زن / در آخر این وجودت بر عدم زن
در آخر چون یکی دیدی ز حق باز / وجود خویشتن کلّی برانداز
در آخر چون یکی بینی تمامی / حقیقت پختگی یابی زخامی
درآخر چون یکی بینی تو در ذات / همه جا محو گردان جمله ذرّات
در آخر چون یکی بینی در آخر / ترا این ذات بنماید در آخر
درآخر چون یکی بینی تمامت / نظر کن آن زمان دید قیامت
در آخر جمله چون روشن نماید / ترا آن لحظه کل یکی نماید
در آخر چونکه جانان بینی ای دوست / شود مغز این زمان این کسوت دوست
در آخر جمله جانان بین و دم زن / وجود خویش کلّی بر عدم زن
در آخر جمله جان بینی تو ای یار / نظر کن نقطه را با دید پرگار
نظر کن جمله اشیا محو مستی / تو باشی هیچ نبود عین پستی
همه ذرّات کم باشد حقیقت / یکی باشد عیان عین طبیعت
یکی باشد همه اندر یکی ذات / حقیقت وصل بینی جمله ذرّات
یکی باشد حقیقت هست یا نیست / چونیکو بنگری در اصل یکیست
یکی است این همه بیشک دوئی نیست / حقیقت هیچ اینجاگه دوئی نیست
دم آخر نظر کن در یکی باز / که یکی باز بینی بیشکی باز
دم آخر یکی بینی در اسرار / ولی سر رشتهٔ خود را نگهدار
سر هر کار از اینجا باز یابی / همه در خویشتن این راز یابی
هر آن چیزی که گفتم اوّل کار / در آخر در یکی آید بدیدار
در آخر در یکی این جمله فانی است / ترادیدن ز خود راز نهانی است
توئی گم کرده ره ای عقل دریاب / در این معنیّ دیگر وصل دریاب
اگر از وصل خواهی یافت بهره / ترا باید که باشد جمله زهره
قدم در نه اگر می وصل خواهی / همه خود بین یقین گر وصل خواهی
قدم در نه در این ره راه خود یاب / درون جان و دل مر شاه دریاب
قدم در نه در این آیینه بنگر / جمال شاه هر آیینه بنگر
قدم چون در نهادی در همه تو / یکی یابی ز خویشت دمدمه تو
همه بازار تست ای راز دیده / توئی بازار خود را باز دیده
تو در بازار خویشی یک زمان گم / مثال جوهر ودریای قلزم
تو در بازار خویشی باز مانده / چنین در عشق صاحب راز مانده
تو در بازار خویشی آخر کار / در این بازار هم گشتی پدیدار
تو در بازار خویشی خود طلب کن / چو دریابی دگر خود را عجب کن
همه سرگشتهاند اینجا چو تو یار / بمانده خوار اندر عین بازار
نمییابند اینجا دید اوّل / بماندستند اینجاگه معطّل
نمییابند اینجا راز در خود / بماندستند اندر نیک و در بد
نمییابند اینجا اصل جانان / از آن اینجا ندیدند وصل جانان
نمییابند اینجا گنج بیشک / بماندستند اندر رنج بیشک
نمییابند اینجا جوهر دوست / بماندستند اندر بند این پوست
توئی ای مانده حیران در بر دوست / ترا اینجاست جانان بنگر ای دوست
توئی ای مانده حیران در بر خویش / ترا اینجاست جانان بنگر از خویش
ترا امروز جانانست بدیدار / تو اوئی گر تو زو باشی خبردار
ترا امروز فضل است و عنایت / که جانان داری و عین سعادت
ترا امروز جاهست و مراتب / چرا باشی ز دیدخویش غائب
مرو بیرون زخود تا وصل بینی / تو اصلی شاید از خود اصل بینی
مرو بیرون ز خود در جوهر ذات / نظر کن صورتت با جمله ذرّات
تو اندر مرکب اصلی بصورت / ولیکن جان در آن عین حضورت
یقین ذاتست پیش از مرگ دریاب / حقیقت جملگی کن ترک دریاب
تو ترک هستی خود کن که اینست / ترا در نیست عین الیقین است
تو ترک هستی خود کن که بمعنی / که تا باشد همه دیدار مولی
تو ترک هستی خود کن حقیقت / که تا پیدا شود دیدار دیدت
تو ترک هستی خود کن که آنی / چگویم تا به از این سرّ بدانی
تو ترک هستی خود کن که ذاتی / اگر اندر مکان ودر صفاتی
مکان صورتت خاکست اینجا / مکان جان یقین پاکست اینجا
مکان صورتت در خاک پیداست / مکان جان حقیقت جوهر لا است
همه اندر مکان بنگر یقین تو / که کل یکی است گرداری یقین تو
همه اندر مکان بنگر یقین باز / مکان انجام دان و کون آغاز
مکان انجام دان گر کاردانی / مکان اندر مکان در بی نشانی
حقیقت کون بود بی نشان است / که اینجا اصل پیدا و مکانست
اگرچه هر دو عالم صورت ماست / ولی در اصل هم پنهان و پیداست
حقیقت اصل پنهانست از ذات / وگر پیدا نموده جمله ذرّات
حقیقت اصل پنهان گر بدانی / یکی باشی تو در سرّ نهانی
دگر گر اصل پیدا باز یابی / ز پیدا جملگی مر راز یابی
ز پیدا اصل خود دریاب ای جان / که از پیدا بدانی خویش جانان
ز پیدا اصل خود دریاب اینجا / قراری گیر و می بشتاب اینجا
ز پیدا اصل خود دریاب ای یار / اگر هر جا تو میبشتاب ای یار
تو در پیدائی و پنهان شدستی / تو هم با جان و هم جانان شدستی
تو در پیدائی امّا مانده پنهان / از آن اینجا نمییابی تو جانان
تو در پیدا توانی گشت واصل / که در پنهان شدت مقصود حاصل
تو در پیدا توانی گشت جانان / یکی شو اندر این پیدا و پنهان
از اوّل لاست آخر شاه بنگر / حقیقت بود الّا اللّه بنگر
از اوّل لاست آخر عین اللّه / ز الاّ اللّه شو عین هواللّه
تو چون این اصل داری در شریعت / حقیقت در یکی دانی حقیقت
تو این دم داری از آن سالک راز / یکی بین چون یکی اصلی ز آغاز
تو این دم هم نشان هم بی نشانی / که هم جانی و دل هم جان جانی
حقیقت وصل یاب و جمله بین دوست / در اینجا جزو و کل دان مغز هم پوست
همه از کارگاه اینجا یقین است / که اینجا اوّلین و آخرین است
همه از کارگاه آمد پدیدار / در اینجا وصل شاه آمد بدیدار
همه از کارگاه اینجا نموداست / خود اندر جمله در گفت و شنود است
در اینجا جمله موجود پیداست / درونت بین که کل معبود پیداست
یکی اندر یکی در بیشمار است / حقیقت دان که کل دیدار یارست
همه دیدار یارو یار در کلّ / همه بی او شده بیرنج و در ذل
همه دیدار یار و خویش در رنج / خود است اینجا طلسم چرخ و هم گنج
یکی گنج است مخفی در نشانه / مر او را در عیان نام و نشانه
یکی گنجست مخفی جوهرالذّات / نموده روی خود در کلّ ذرّات
یکی گنج است مخفی و دمادم / نماید دید خود در روی آدم
یکی گنجست مخفی رخ نموده / ابا خود گفته و دیگر شنوده
یکی گنج است پر گوهر در اسرار / چو خورشید است اندر جمله انوار
یکی گنجست مخفی عاشقان را / که میگویند و میجویند آن را
یکی گنج است اکنون چند گوئیم / چو با ما است اکنون چند جوئیم
چو با ما گفت کز اینجا نشانست / حقیقت جملگی دیدار آنست
همه گنج است اینجاگه گداکیست / حقیقت با وجودش بینوا کیست
همه از ذات و ذات اینجا چو گنجیست / نهاده اسم کاینجا جان سپنجست
همه از ذات پیدا و نه پیداست / که اینجا کیست کو بر جمله پیداست
همه ذاتست و ذات اینجا یقین جان / نمودی تا بدانی زانکه جانان
تو او شو کو تو است و هم توئی یار / کنون اینجا حجاب از پیش بردار
کنون اینجا حجاب از پیش برگیر / چو یارت یافتی کارت ز سر گیر
کنون اینجا حجابت نیست دریاب / که کل جانست و او یکّی است دریاب
کنون اینجا حجابی نیست جز پوست / حقیقت دان که اینجا پوست هم اوست
کنون اینجا حجابت رفت از پیش / رخ او را نظر میکن تو درخویش
کنون اینجا یکی ای تو یکی دان / همه در خویش اینجا تو یکی دان
کنون یکی ببین از اصل بیشک / که اندر تست اینجا وصل بیشک
کنون اینجا یکی بین از حقیقت / طریقت با حقیقت در شریعت
کنون اندر یکی بنگر نمودت / که یکی است هم بود وجودت
کنون چون جان جان ماست اینجا / ابا او باش اینجاگه تو یکتا
حقیقت چون همه جانانست دیدت / همه بین جمله گفتارو شنیدت
خدا در جمله موقوفست اویست / که اندر جمله اودر گفتگویست
بجز او هیچ دیگر نیست دریاب / همه جا هست خورشید جهانتاب
حقیقت بود او در جمله پیداست / چنان چون ما باو او عاشق ما است
چنان بر خویش اینجا عاشق آمد / که هم درخویش با خود صادق آمد
چنان با خویش دارد عشقبازی / که او در خویش دارد بی نیازی
جمالش در همه دیدار بنمود / حقیقت خود بخود اسرار بنمود
چنان دیدار خود در خود نمودست / که یکی در یکی بیشک فزودست
توئی جز تو کسی دیگر مبین تو / یکی دان همچنین عین الیقین تو
همه با تست و تو با اوئی اینجا / ترا گفت و ورا میگوئی اینجا
ازل را با ابد این دم تو خود دان / یکی دید هواللّه و اَحَد دان
همه ذات خداوند جهانست / سراسر اندر این صورت نهانست
همه ذات خداوند است اینجا / بتوظاهر چو پیوند است اینجا
همه ذات خداوند است بیچون / توئی جمله مرو ازخویش بیرون
زهی دیدار جانان در همه باز / فکنده در همه این دمدمه باز
زهی دیدار جانان نیست دیگر / کنون پیدا شد اینجا دید جوهر
زهی دیدار جانان در دل ما / نظر کن جمله جانان حاصل ما
زهی دیدار جانان دیده عطّار / طمع از خویشتن ببریده عطّار
زهی دیدار جانان جمله جانانست / که اندر بود خود در جمله اعیانست
زهی دیدار جانان در همه باز / نموده در عیان انجام و آغاز
زهی دیدار جانان کس ندیده / همه خود گفت وز خود شنیده
حقیقت خویشتن گفتست رازش / حقیقت خویش بشنفتست رازش
حقیقت خویش دیده روی خود دوست / نموده مغز خود در کسوت پوست
سخن چندانکه میگوئیم اینجا / ابا اویست که میجوئیم اینجا
سخن چندانکه میگوئیم او گفت / ابا خود گفت وخود اسرار بشنفت
سخن چندانکه رفت از وصل باقی / هنوز اسرار مانده هان تو ساقی