عطار › پاسخ دادن هرمز دایه را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از دایه سخن بشنود هرمز / چنان شد کان نیارم گفت هرگز
بدو گفت ای ز دانش دور مانده / ز غول نفس خود مغرور مانده
نداری شرم با موی چو پنبه / که حلق چون منی برّی بدنبه
ز موی همچو پنبه دام کردی / چو مرغی پیش دامم رام کردی
مساز این پنبه دام مکر و فن را / بنه این پنبه کرباس و کفن را
جوانی میکنی در پیش من تو / حساب گور کن ای پیرزن تو
بافسونی مرا می بر نشانی / نیم زان دست افسون چند خوانی
تو بر من مینهی کاری بصد ناز / نترسی کو فرو افتد ز هم باز
تو دم میده اگر همدم بماند / تو برهم نه اگر بر هم بماند
بسالوسی لباسی بر سرم نه / بعشوه پیش پایی دیگرم نه
کجازرق تو یابد دست بر من / فسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته میرانی سوی شست / چو صیدی میکشی تا برکشی دست
مشو در خون خویش و خون من تو / یکی دیگر گزین بیرون من تو
گر او نیکوست نیکوکاریش باد / ز نیکوییش برخورداریش باد
بهرنوعی که هست او آنِ خویشست / خداوندست و در فرمانِ خویشست
مرا با آن سمنبر نیست کاری / که گل را همنشین باید بهاری
کجا درماند از چون من کسی گل / که چون من خار ره دارد بسی گل
چه گردم گرد شمع عالم افروز / مرا با گل نه عیدست و نه نوروز
چو من پروانهٔ آن دلفروزم / اگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو ای پیر جادوی فسون باز / که نتوانی شدن با من فسون ساز
بروای بوالعجب باز سیه پر / که تو گمراه را دیوست همبر
برو ای شوم سرداده بتلبیس / که در شومی سبق بردی ز ابلیس
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند / ازودایه چو خر دریخ فرو ماند
بهرمز گفت ای بیشرم آخر / شدی در سرد گویی گرم آخر
مشو گرم ای ز دیده رفته آبت / تو از من به اگر ندهم جوابت
ازین صد بازیت بر من اگر من / نیارم بر تو صد بازی دگر من
ببین کار جهان کاین روستایی / دهد درجادویی بر من گوایی
چوجادویم نگویم بیش با تو / نمایم جادویی خویش با تو
چنانت زیر دام آرم بمردی / که بر یک خشت صد گردم بگردی
چنان گردی اگر بگریزی از دام / که میخوانی خدا را تو بصد نام
مپیما از تهوّر درد بر من / چنین منگر بچشم خُرد بر من
اگر گردم بلعب و لهو مشغول / سراسیمه شود از مکر من غول
اگر بر ره نهم دامی بتلبیس / ز بیم من بتک بگریزد ابلیس
نگویی تو که آخر من کراام / تو گل را باش اگر نه من تراام
بدین زودی چنین گشتی تو بامن / نه یکدم همنشین گشتی تو بامن
ز گفت دایه هرمز گشت خاموش / نکردش یک سخن را بعد ازان گوش
همی چندانکه دایه بیش میگفت / ز گفت دایه هرمز بیش میخفت
نه خود می دفع کرد از راه خوابش / نداد آن یک سخن آن یک جوابش
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش / برون رفت و جدایی داد از خویش
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ / برجعت پیش گل آمد ازان باغ
نشسته بود گلرخ دیدهها تر / دلی برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفته / کنار او ز خون دریا گرفته
ز بی صبری ز دل رفته قرارش / زمین پرخون زچشم سیل بارش
زبان بگشاد کای دایه کجایی / چرا استادگی چندین نمایی
الا ای دایه آخر دیر کردی / مرا از زندگانی سیر کردی
الا ای دایه چندینی چه بودت / مگر در راه دیوی در ربودت
الا ای دایه بس چُستی تو در کار / ترا باید فرستادن بهر کار
الا ایدایه خوابت در ربودست / و یا در راه آبت در ربودست
الا ای دایه تا کی اشک رانم / بگو با من که تا جایت بدانم
بگو تا این تن آسانیت تاکی / بگو تا این گران جانیت تا کی
چراست ای دایه چندینی قرارت / که خونین شد دلم در انتظارت
مرا رمزی ز پیری یادگارست / که سوزی سخت سوز انتظارست
مبادا هیچکس را چشم بر راه / کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه
درآمد دایه گلرخ را چنان دید / رخ گل همچو برگ زعفران دید
بگل گفت ای عزیز جان مادر / نبردی پیش ازین فرمان ما در
چرا آخر چنین شوریده گشتی / ز سر تا پای غرق دیده گشتی
چرا آخر چنین در خون نشستی / ز خون دیده در جیحون نشستی
چرا آخر چنین بیخویش گشتی / ز یکجو صابری درویش گشتی
مرا امروز رسوا کردی ای گل / ز رسواییم پیدا کردی ای گل
کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد / چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد
گرفتم طالع آن روستایی / سر بد دارد و برگ جدایی
نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم / ندارد برگ گل چندانکه گفتم
از اوّل در وفا میزد دلش جوش / در آخر گشت خشم آلود و خاموش
کنون گر صد سخن برهم بتابم / یکی را باز میندهد جوابم
چو دیواری باستادست خاموش / نمیدارد چو دیواری سخن گوش
کجا دیوار را گر گوش بودی / سخن بشنودی و خاموش بودی
رواست از سنگ گفتار و ازو نه / سخن آید ز دیوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست / ز گل دارد حیا خاموش از آنست
چنانش یافتم در سرفرازی / که نتوان کرد باوی هیچ بازی
بگفتم صد سخن زرّین و سیمین / نزد یکدم که سگ یامردمست این
چو او بر یاد باغ پادشاهست / سری دارد که بادش در کلاهست
سبک سر بود و چهره زرد کرد او / چو باد از من گذشت و گرد کرد او
چودایه گفت این و گل شنیدش / چو بادی آتشی در سر دویدش
دو چشم نرگسین او ازین سوز / ز نوک مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشک خون آلود نوخیز / فرو بارید از مژگان سرتیز
بدانسان در دلش افتاد جوشی / که پیدا شد زهرمویش خروشی
سر زلف جهان آرای برکند / بدندان پشت دست ازجای برکند
بغایت غصّه میکردش ز هرمز / که باگل این که داند کرد هرگز
ز اشک آتشین مژگانش میسوخت / ز درد ناامیدی جانش میسوخت
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار / مشو در خون جان من بیکبار
مگرد از گل جداگر گل جفا کرد / که نتوان پارهیی از خود جدا کرد
ز دستم رفت دل و ز کار من آب / دلم خون شد مرا ای دایه دریاب
اگر کار دلم را در نیابی / نشانم از جهان دیگر نیابی
درین اندوه جان از من برآید / بمیرم تا جهان بر من سر آید
چون من رفتم گرفتاریت باشد / پشیمانی و خونخواریت باشد
بدست خود چوگل را کُشته باشی / چو گل از خون دل آغشته باشی
ز گفت گل خروشان گشت دایه / ز تف سینه جوشان گشت دایه
بگل گفت ای خرد بر باد داده / همانا نیستی تو شاهزاده
چو هرمز شد پی او سخت میدار / ندیدم سست رگ تر از تو در کار
کسی را سر فرود آید بهرمز / نیاید تا سر آن نیز هرگز
تو دانی آنکه من مردم درین تاب / دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب
بسی گررشتهٔ طبلم بتابی / ز من سررشتهٔ این وانیابی
نخواهم نیز ره پیمود دیگر / بجز کشتن چه خواهد بود دیگر
ز گل این خار چون بیرون کنم من / چو گل را می نخواهد چون کنم من
ترا این برزگر نپسندد آخر / که آبی بر کلوخی بندد آخر
نمیخواهد ترا کار جهان بین / کرا بر گویم آخر درجهان این
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ / که من مردن روا دارم ازین ننگ
چو تابستان شود زین چشم بی شرم / هوای هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ریزان زرد گردد / هوایت بو که آخر سرد گردد
تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار / فرو مگذار شیر آخر بیکبار
تو ای گل مشک داری دام نسرین / مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین
برو این بار از گردن بینداز / اگر جانست جان از تن بینداز
چو میدانی که هرمز هیچکس نیست / چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست
در اوّل دل ربود و برد هوشت / در آخر هم فرو گوید بگوشت
ندارد باتو رونق کار هرمز / نیاید باصلاح این کار هرگز
چو نیست این کار اسبی تنگ بسته / چه شورآری چو داری تنگ پسته
چو اسبی تنگ بسته مینبینی / دلت گر برنشاند بر نشینی
مرا تو بیخبر گویی دگر بار / بر هرمز شو و از وی خبر آر
چو سیمابی بشادی رخ بر افروز / سبویی نیز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ / اگر او را همی خواهی سروسنگ
مخور زان لب بسی حلوای بی دود / که بر جامه چکانی روغنی زود
بخوردی لاجرم، شادی برویت / بگیرد استخوانی در گلویت
تو تازان لب بماندی خشک دندان / لبت هرگز ندیدم نیز خندان
گلی نادیده لب از خنده خالی / شده چون بلبلی پر کنده حالی
چگونه کس تواند دید هرگز / که تو هر روز غم بینی ز هرمز
چو در میدان رسوایی فتادی / درین میدان بزن گویی بشادی
زهی شهزاده کز ننگت چنانم / که میخواهم که در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم میریخت / عرق از روی و اشک از خشم میریخت
چو دایه این سخنها کرد تقریر / گل بی برگ آبی شد ز تشویر
زمانی شمع گریان بود بر گل / زمانی صبح خندان بود بر گل
ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند / گهی آن میگرست و گاه این خند
چو بیرون کرد خورشید منوّر / ز زیر قبهٔ نیلوفری سر
درآمد آفتاب از برج ماهی / سپیدی ریخت بر روی سیاهی
ز زیر پرده چون چهره نمود او / بنیزه حلهٔ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوز / فرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد او / که در ده روز یکتا نان نخورداو
بشبها درد بیداریش بودی / برو زاندوه بیماریش بودی
نه یکساعت قرار و نه دمی صبر / دلی چون بحر خون و دیده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفته / ز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عکس بر موی از رخ زرد / فسرده اشک بر روی از دم سرد
ز چشمش رونق دیدار رفته / زبانش در دهان از کار رفته
چو دایه دید گل را این چنین زار / بگل گفت ای زده در چشم جان خار
چنین تا بر سر آتش نشستی / ز غم بر جان من سیلاب بستی
زمانی دم زن از گریه مشو گرم / ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چون سوکواران / چرا بر خود نگریم همچو باران
گلم زان زار میگریم چنین من / که دور افتادهام از انگبین من
نیی ای دایه ازدرد من آگاه / که چشمم زیر خون دارد وطنگاه
نمیدانی که با من چیست هر شب / که چشمم خون دل بگریست هر شب
مکن ای دایه زین بیشم مفرسای / جوان و عاشقم بر من ببخشای
نمیدانی که در چه درد وداغم / که میجوشد ز خون دل دماغم
کنون کاری که بر جان من آمد / بسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر یک درد بی دردی نخوردی / ازین ره کوفتن گردی نخوردی
ز صد دردم یکی گر بر تو بودی / ز آهت چنبز گردون بسودی
بسستی چون همی بینی چو مویم / بسختی چند گویی پیش رویم
شوی پیشم چو آتش گرم گفتار / چو یخ سردم کنی هر دم درین کار
چودل بربود عشق از آستینم / بخواهش کی پذیرد پوستینم
اگر خواهم که پنهان دارم این درد / نیارم داشت چون جان دارم این درد
دل لایعقلم در دست من نیست / که این بی خویشتن با خویشتن نیست
زبان را گر کنم از عشق خاموش / چگونه اشک خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی / سرشک اندازد از دل بخیه برروی
مده پندم که پندت بند جانست / نگردد به ز پند این دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازین درد / مشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردی بکن بهرخدا را / ببین بار دگر آن بیوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گردد / ز گرمی همچو مومی نرم گردد
چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد / بگرمی و بنرمی نقش گیرد
برو یک ره دگر سنگی درانداز / کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز
دل گلرخ برون آور ازین کار / مگر چیزی فرو افتد ازین بار
بیکباری نیاید کارها راست / بباید کرد ره را بارها راست
بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ / بیک دفعت نریزد شکر از تنگ
نگردد پخته هر دیگی بیک سوز / نیابد پختگی میوه بیک روز
بروزی بیش، مه نتوان قران کرد / حجی نیکو بسالی میتوان کرد
برین درباش همچون حلقه پیوست / چو زنجیری مگر در هم زند دست
چو تخمی را بکشتی بار اوّل / ز بی آبی بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده زهرور / که بس نزدیک تخم آید ببردر
سخن میگفت تا شب همچنین گرم / که تا شد دایه را دل زان سخن نرم