عطار › پرسیدن حضرت شیخ قده از پیر مرد سالکی که در عصر او بوده از اینکه در دنیا چه عجایب دیده‌‌ای و جوا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پرسیدن حضرت شیخ قده از پیر مرد سالکی که در عصر او بوده از اینکه در دنیا چه عجایب دیده‌‌ای و جواب دادن پیر ونقل شهادت درویشی
پیرمردی بود سالک همچو من / راه عرفان رفته در هر انجمن
سالها با اهل دل همراز بود / در مقام جان ودل ممتاز بود
گفتمش ای سالک راه اله / بارها گفتی بمن از سرّ شاه
هرچه گوئی تو بمن من بشنوم / هرچه فرمائی تو من هم پیروم
هر چه آید از زبانت در بود / گوشم از درّ معانی پر بود
بازگو ای پیر سالک از عیان / چه عجایب دیدی آخر از جهان
گفت گویم یک عجایب گوش کن / جام معنی را بیا خودنوش کن
بود در ایّام من یک واقفی / نامداری عابدی خوش عارفی
در کمال حکمت او آگاه بود / همچومنصور حسین او شاه برد
گفت با من یک حدیث از حال خود / از مقام سیر وزاحوال خود
من بکردم آنچه کردی او سخن / گوش حکمت دار یک باری بمن
سالها افشای راز و سر نکرد / هیچ از سرّ خدا ظاهر نکرد
ناگهی سیرش به بغداد اوفتاد / دید غوغائی میان باغ وداد
رفت تا بیند که چه غوغاست این / دید شخصی رونهاده بر زمین
گفت یا رب آگهی از کار من / از بد و از نیک و از گفتارمن
یا الهی پیش تو روشن شده / کین جهان بر من یکی گلخن شده
یا الهی من گناه خویش را / با تو گویم تا کنی آن را دوا
من ندارم خود گنه تو واقفی / بر جمیع خلق عالم عارفی
یا اله ایمان خود همراه کن / از بدیها دست من کوتاه کن
یا الهی یک زمان بیتو نیم / گر زنم بی‌تو دمی خود کی زیم
یا الهی داد من زینان ستان / جملگی هستند اینجا عاصیان
یا الهی تو همی دانی که من / شرم می‌دارم میان مرد و زن
یا الهی جمله را کن سرنگون / زآنکه هستند این همه ازدین برون
یا الهی می‌روم من از جهان / داد من آخر از اینها تو ستان
چون از او بشنید شیخ او آن زمان / گفت ای جلّاد تیغ خود بران
بود ایوانی در آن منزل بلند / مرد را آورد و زان ایوان فکند
بر زمین افتاد و جان با حق بداد / این چنین ظلمی بشد بر نامراد
بعد از آن در آتشش انداختند / در میان آتشش بگداختند
شیخ ظاهربین که چون اهریمن است / دشمن درویش و دیو رهزن است
من بگویم نام آن کین ظلم کرد / بود نامش شیخ عبدالله ردّ
بود آن درویش هم همنام او / در میان سالکان آرام او
عبد سالک نام آن درویش بود / گوی معنی را چو منصور او ربود
پیش رفتم در میان جمع من / ایستادم نزدشان چون شمع من
گفتم این غوغا و این خونی که بود / این چنین زجری که کردند از چه بود
گفت شخصی کز کجائی ای جوان / کاینچنین سرّ را ندانی تو عیان
گفتمش مردی غریبم وین زمان / می‌رسم از وادی هندوستان
گفت پس بشنو ز من احوال او / من بگویم جمله قیل و قال او
چند روزی جملگی این مردمان / بر لب دجله نشستندی روان
صحبتی نیکو و خلقی بیشمار / بر لب دجله نشسته بر قطار
در میان جمع درویشان بدند / جمله در اسرار حق پنهان بدند
جمع دیگر عالمان باکمال / جمله خوانده علمهای قیل و قال
جمع دیگر از عوام الناس هم / همچو دودی بر لب دریای غم
هر یکی از قول خود گفتند حال / اوفتاد اندر میانشان قیل و قال
بس مسائل در میانشان اوفتاد / هر یکی از پیش خود لب میگشاد
آن یکی گفتی سخن از لبّ لب / وان دگر گفتا که نبود در کتب
آن یکی گفتا که آدم اصل بود / و آندگر گفتا محمّد وصل بود
آن دگر گفتا محمّد ز انبیاست / ختم این معنی به شاه اولیاست
آن یکی گفتا نبی را فضلهاست / بر ولایت این سخن میدان تو راست
آندگر گفتا غلط گفتی نه راست / خود نه آخر این حدیث مصطفاست؟