عطار › سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست / گفت این عالم بگویم من که چیست
حقه‌ای سر برنهاده، ما درو / می‌پزیم از جهل خود سودا درو
چون سراین حقه برگیرد اجل / هر که پر دارد بپرد تا ازل
وانک او بی پر بود، در صد بلا / در میان حقه ماند مبتلا
مرغ همت را به معنی بال ده / عقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کز حقه برگیرند سر / مرغ ره گرد و برآور بال و پر
یا نه، بال و پر بسوز و خویش هم / تا تو باشی از همه در پیش هم
دیگری گفتش که انصاف و وفا / چون بود در حضرت آن پادشا
حق تعالی داد انصافم بسی / بی‌وفایی هم نکردم با کسی
در کسی چون جمع آمد این صفت / رتبت او چون بود در معرفت
گفت انصافست سلطان نجات / هر که منصف شد برست از ترهات
از تو گر انصاف آید در وجود / به ز عمری در رکوع و در سجود
خود فتوت نیست در هر دو جهان / برتر از انصاف دادن در نهان
وانک او انصاف بدهد آشکار / از ریا کم خالی افتد، یاد دار
نستدند انصاف، مردان از کسی / لیک خود می‌داده‌اند الحق بسی