عطار › پاسخ بایزید به نکیر و منکر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون برفت از دار دنیا بایزید / دید در خوابش مگر آن شب مرید
پس سؤالش کرد کای شایسته پیر / چون ز منکر درگذشتی وز نکیر
گفت چون کردند آن دو نامدار / از من مسکین سؤال از کردگار
گفتم ایشان را که نبود زین سؤال / نه شما را نه مرا هرگز کمال
زانک اگر گویم خدایم اوست بس / این سخن گفتن بود از من هوس
لیک اگر زینجا به نزد ذوالجلال / باز گردید و ازو پرسید حال
گر مرا او بنده خواند اینت کار / بنده‌ای باشم خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد او / بسته‌ای بند خودم بگذارد او
با کسی آسان چو پیوندش نبود / من اگر خوانم خداوندش چه سود
چون نباشم بنده و بندی او / چون زنم لاف خداوندی او
در خداوندیش سرافکنده‌ام / لیک او باید که خواند بنده‌ام
گر ز سوی او درآید عاشقی / تو به عشق او به غایت لایقی
لیک عشقی کان ز سوی تو بود / دان که آن درخورد روی تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشی / تو توانی شد ز شادی آتشی
کار آن دارد نه این ای بی خبر / کی خبر یابد ازو هر بی‌هنر