آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما / در وجه او نهیم دل و جان به رو نما
رویش مه مبارک و مویش لیال قدر / خود قدر آن لیال که داند به غیر ما؟
آن خد دلفریب تو بر قد دلکشت / چون ماه چارده شب، بر خط استوا
بگشا به پرسشم لب لعل و رسان به کام / جان را از آن مفرح یاقوت دلگشاد
چون در، بر آستان توام بر امید بار / باری بگو که حلقه بگوش منی در را
بر غره صباح مبارک که عارضت / هر دم به طیره طره همچون منامسا
گردد خیال دوست همه گرد چشم من / آری، خیال دوست بگرداند آشنا
من میروم که روی بتابم ز کوی تو / موی تو میکشد ز قفا باز پس مرا
مجموع میروی تو و آشفته عالمی / چون مویت او فتاده شب و روز در قفا
از باغ وصل توست چو سروم به دست باد / پایم به گل فرو شده، سر رفته در هوا
باری هوای روی تو خواهد به باد داد / ما را اگر عنایت سلطان کند رها
خورشید هفت کشور گردون سلطنت / جمشید چار بالش ایوان کبریا
سلطان، معز دولت و دین پادشاه اویس / آن بر جهان عدل به تحقیق آشنا
آن سایه خدای، که گردون ندیده است / در آفتاب گردش از آن سایه خدا
طاس سپهر را همه صیتش بود، طنین / کاخ زمانه را همه شکرش بود، صدا
از چرخ دوخت بر قد قدرش قبای قدر / لیکن نداد همت او تن در آن قبا
ای آستان حضرت تو مطلع امل! / وی آستین کسوت تو قالب سخا!
هم ذروه کمال تو افزون ز کم و کیف / هم سدره جلال تو بیرون ز منتها
شخص حسود رادم تیغت بردد مار / شاخ امید را نم کلکت بود نما
گر در سر حسود خیال بلا رکت / آید به خاصیت، سرش از تن شود جدا
ملک آن توست و تیغ گران است در میان / بر خصم خویش میگذران هر زمان، گوا
گر چوب رایتت ز عصای کلیم نیست / بهر چه گاه چوب نماید، گه اژدها؟
دار السلام ملک تو عفویست بس فصیح / زان سان که محو میشود از نسختش، خطا
ای آنکه چار بالش زربفت آفتاب / شد زیر دست قدر تو بر رسم متکا!
حلم تو را چه باک «ولو بست الجبال» / ملک تو را چه بیم «ولو دکت السما»
بحر محیط کفچه کند، چون سفینه، دست / آنجا که همت تو کشد چون سفینه پا
با سیر لشگر تو دود آسمان به گرد / در روز موکب تو برآید زمین زجا
خورشید را که صفت اکسیرکار اوست / داد التفات رای تو تسلیم کیمیا
کاری که برخلاف رضای تو رفته است / امروز آن قضیه قدر میکند قضا
نصرت ندای دعوت کوست شنید و گفت: / «انی اجیب دعوه داعی اذا دعا»
بیحکم نافذ تو نیارد ستاند بوی / از کاروان نافه چین، لشگر صبا
با سایهات چه پایه سلاطین عهد را؟ / آنجا که طوبی است، چه سبزی دهد گیا؟
انوار آفتاب چو پیدا شود ز شرق / پیدا بود که چند بود رونق سها
گر چتر همتت فکند سایه بر زمین / دیگر به آسمان نکند خاک التجا
طبع جواد تو محیطی است، همه کرم / ذات شریف توست سپهری همه علا
شاها مخدرات جهان را نظاره کن / کاوردهام به پیش تو در کسوت بها
من جان دهم به رشوه که در گوش شه کنم / این گوهر نفیس، که دریست بیبها
بیمدح توست، گوهر منظوم من، هدر / بیذکر توست، لولوی منثور من، هبا
شاها! از دست و پای خودم در بلا و رنج / کامد ز درد پای بسی در سرم بلا
درد سر غریم و تقاضا بسم نبود / کاورد چرخ بر سر این درد، درد پا
تا هست چهار کن جهان بر چهار طبع / این چهار صفه راست لقب خانه خدا فنا،
دولتسرای جاه تو پاینده باد و دور / گرد فنا ز گرد فناهای این سرا!
سال و مهت مبارک و عیدت خجسته باد / کز روی توست عید همه روزه ملک را
بر خور زرای پیروز بخت جوان که کرد / پیر خرد به بخت جوان تو اقتدا