سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب / بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
بیا و یک دو قدح کش چه می‌کنی آتش / که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب
زآب سرخ می‌افتاد با زال خرد / ازین محیط تلوح ار خروج می‌طلبی
چه جای زال که رستم بیفتد از سرخاب / کسی برون نرود جز به کشتی می‌ناب
تن زمین همه در آهن است غرق که چرخ / سهام دی مهی و از قوس می‌کند پرتاب
رود بباد چو دست چنار پنجه مرد / نعوذبالله اگر آورد برون زثیاب
میان برف بود پای راهمان قدرت / که دست و پنجه مفلوج راست در سیماب
فلک کبود شد و آفتاب می‌لرزد / ز ابر اگرچه نهانند هردو در سنجاب
چنان مزاج هوا سردتر شدست اکنون / که از دهن شب و روزش روانه است لعاب
نمی‌کند نظر مهر آسمان به زمین / که در میانه هر دو کدورت است و حجاب
گذار بر کره گل نمی‌کند خورشید / ز بیم آنکه مبادا فرو رود به خلاب
چگونه نور به مردم رسد؟ که عین زمین / همه بیاض گرفه است با سواد سحاب
زمانه خاک سیه خواست تا کند بر سر / زدست ابر، ولی بر زمین نیافت تراب
شدست حیله طاووس روز، فاخته رنگ / کنون که رنگ حواصل گرفت، بال غراب
من آسیاب فلک پر دقیق می‌یابم / اگرچه فکر دقیقم نماند و رای صواب
ازین ذقیق چه حاصل سپهر را چو ازان / نه قرص مهر برآید، نه گرده مهتاب
نمی‌کند اثری آفتاب و ممکن نیست / که با چنین تعبی آفتاب دارد تاب
عظیم کوته و تلخ است و سرد روز امروز / چو روزگار بداندیش شاه عرش حباب
جمال روی تو نقشی عجب زدست برآب! / ز آتشت برآب حیات بسته نقاب
بر آب چشم من ابروی توست بسته پلی / چو نیست در نظرش بس پلی است زان سوی آب
خیال چشم تو در خواب می‌توان دیدن / خیال چشم تو دارم، ولی ندارم خواب
بحسن و عارض و خط تو برده‌اند پناه / بهشت طوبی و «طوبی لهم و حسن مآب»
مرا به دور لبت شد یقین که جوهر لعل / پدید می‌شود از آفتاب عالم تاب
بهار شرح جمال تو داده در یک شرح / بهشت ذکر جمیل تو کرده، در هر باب
دل مرا سر زلف تو کرده، خانه سیاه / غم تو از دل تنگم شدست، خانه خراب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید / بکام اگر برسیدی بریختی خوناب
لب و دهان تو را ای بسا حقوق نمک / که هست بر جگر ریش و سینه‌های کباب
هزار صید به هر موی می‌کشی در قید / کمند طره به هر سو که می‌کنی پرتاب
محیط کوه رکاب، آفتاب برق عنان / جم سپهر بساط آسمان عرش جناب
معز دینی و دین پادشاه، شیخ اویس / کش آفتاب ملوک از ملایک است، خطاب
نجوم کوکبه شاهی که در جمیع امور / کواکب از در او یافتند فتح الباب
زهی زمین زوقار تو کسب کرده درنگ / زهی سپهر عزم تو طرف بسته شتاب
نواهی تو فلک را ببسته راه مسیر / اومر تو زمین را گشاده پای ذهاب
به قلعه‌ای که رسی ور حصار گردون است / به دولتت بگشاید «مفتح الا بواب»
به هرچه سعی کنی، ور برون زامکان است / به همت تو بسازد «مسبب الاسباب»
به پر تیز تو پرد همای فتح و ظفر / چنان که طایر کیش آشیان به پر عقاب
ز باد عزم تو خندید ملک را گلبن / به آب تیغ تو گردیده چرخ را دولاب
قضاد قایق فکر تو تا بدید اول / بساخت از زر و از نقره این دو اسطرلاب
شمال رافت توست آنکه کشتی محتاج / برد به ساحل رحمت، ز موج خیز عذاب
عطای دست تو تا ابر دید با سایل / فکند بر رخ دریا هزار باره لعاب
چه حاجت است که سایل کند سوال از تو؟ / به بر سوال، کفت را مقدم است جواب
عدو بلارکت آبی تنک تصور کرد / چو پای پیش نهاد از سرش گذشت آن آب
به روزگار تو ابر از محیط آبی خواست / کفت تو گفت به افظی چو لولوی خوشاب
تو ابر تشنه لب تیره روز را بنگر / که آب می‌طلبد با وجود ما، ز سراب
اگر ز سهم تو غیبت کند، عدو چه عجب! / که از نهیب تو ضغیم گذاشت مسکن خواب
سپهر مرتبه شاها چو رفت یرلغ شاه / که بنده باز نماند ز پای بوس رکاب
اگرچه برگ و نوایی نداشتم لیکن / شدم به حکم اشارت مصاحب اصحاب
چو عزم بود که باشم مقیم در طرفی / مقام بنده به بغداد دید شاه صواب
مقیم را همه‌جای از سه چیز نیست گریز / نخست خرج و دوم خانه و سوم اسباب
حقق است شما را که بنده را چه قدر / ازین سه چیز نصیب است وزین سه نوع نصاب
امید هست که نوعی کند عنایت شاه / که باشم ایمن و آسوده در همه ابواب
بدولتت شود آزاد گردنم از قرض / به همتت شود آسوده خاطرم زعقاب
همیشه تا بیاض نهار می‌آرند / مسودات لیال از برای ضبط حساب
حساب عمر و بقای تو باد چندانی / که در محاسبه عاجز شوند، کلک و کتاب