سلمان ساوجی › در مدحدلشاد خاتون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر سودای سر زلف تو تا در سرماست / همچو مویت دل سودایی ما بی‌سر و پاست
ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده‌ایم / حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست
مو به مو حال پریشانی ما می‌گوید / مو به مو سر زلف که بدین حال گواست
یک سر مو نظری با دل دروایم کن! / ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست
گفته‌ای یک سر مویت به جهانی نی‌ نی / یه سر موی تو را هر دو جهانم نیم بهاست
شام را تیرگی از موی تو می‌باید برد / صبح را روشنی از روی تو می‌باید خواست
هر سحر مجمره بوی تو در دست شمال / هر نفس سلسه موی تو در دست صباست
عنبر خط تو بر دور قمر دایره ساز / سنبل موی تو بر برگ سمن غالیه ساست
می‌کند سرکشا آن موی فرومگذارش / که در آن سرکشی آشوب و پریشانی‌هاست
نگشاید به جز از موی میان تو زهیچ / کار سلمان که فرو بسته‌تز از بند قباست
نسبت موی تو با مشک نه رایی است صواب / بلکه سودای پراکنده و تدبیر خطاست
مشک با حلقه مویت سر سودا دارد / کژ خیالی است مگر مشک خطا را سوداست
بوست چون نافه گرم بازکنی یکسر موت / نکنم باز بهر نافه که در چین و خطاست
رنگ رخسار تو را سوسن و گل تو بر تو / موی گیسوی تو را شعر سیه تا برتاست
در سرم هست که چون موی تو کج بنشینم / وز رخ و قد تو گویم سخن روشن و راست
عکس رویت ز سواد زره موی سیاه / چون فروغ ظفر پرچم سلطان پیداست
شاه دلشاد سر و سرور شاهان جهان / کز جهان آمده بر سر سخنش مو آساست
عکسی از بیرق او، غره غرای صباح / مویی از پرچم او، طره مشکین مساست
ای که با عرصه ملک تو جهان یک سرموست! / وی که با پرتو روی تو قمر کم زسهاست!
نعل شبرنگ تو موبند عروسان بهشت / گر دخیلت تتق پرده نشینان سهاست
کلک بی‌رای تو حرفی نتواند بنگاشت / تیغ بی‌حکم تو یک موی نیارد پیراست
کلک را با صفت فکر تو موی اندر سر / برق را با روش عزم تو خاراندر پاست
گاه در حل حقایق نظرت موی شکافت / گاه در کشف حقایق قلمت چهره گشاست
هرکه را یک سر مو کین تو در دل بنشست / یک به یک موی ز اندام به کینش برخاست
چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند / غیرت عدل تو تا دید که پیری رواست
دم به دم آینه را روی سیه باد چو موی / در زمان تو بنا محرم اگر روی نماست
می‌چکد از بن هر موی دو صد قطره عرق / ابر را بس که ز بر کف دست تو حیاست
ید بیضای کلیم است تو را کز اثرش / بر تن خصم تو هر موی یکی اژدرهاست
همچو موی سر قرابه که می‌پالاید / از زجاجی مژه دشمن تو خون پالاست
چرخ نه تو سر بوسیدن پایت دارد / پشت چون موی سر زلفش از آن روی دوتاست
دست بربسته چو عودست مخالف بزنش / گر نهد یک سر موی پای برون از چپ و راست
باد عزمت په فتنه به یکدم شکند / گرچه انبوه‌تر از موی بتان یغماست
قاصرم در صفتت گرچه به مدح تو مرا / هر سر موی بر اندام زبانی گویاست
می‌چکد آب ز مو شعر ترم را که بسی / طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست
جامه‌ای بافته‌ام بر قد مدح تو ز موی / بخر این جامه زیبا که به از صد دیباست
در پس گوش منه در حدیثم چون موی / جای در گوش خودش کن که بدین پایه سزاست
ناروایی چنین شعر به هر حال روا / نبود خاصه درین فصل که موینه رواست
شعر من بنده چو موی است و کمال سخنم / راست مویی است که در عین کمال شعر است
از صنایع به بدایع سخن آراسته‌ام / غزض بنده ازین شعر نه مویی تنهاست
من که پروای سر ریش خودم نیست ز فکر / سر سودای سخنهای چو مویم ز کجاست؟
جای آن است که چون کلک تراشم سر و روی / که ز مو بر سر کلک آمده صد گونه بلاست
خاطر آینه سیمای من اندر پی موت / گرچه چون شانه تراشیده ز سر چندین پاست
گرچه امروز سیه گشته و برهم جسته / همچو موی سر زنگی تن ما از سرماست
آفتابی به تو گرم است مرا پشت امید / سرد باشد که کنم جامه مویی درخواست
می‌زد از بهر تراش استره سان بر سر سنگ / هرکه او کرد زبان تیز و ز کس مویی خواست
بر سر مویم و مو بر سر من چون گویم / که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سرماست
سرو را دوش شنیدم که مگر سلطان را / به تراشیدن موی سر شهزاده هواست
این سخن چون راست به لفظ مبارک بگذشت / مژده چون موی به هر گوش رسید از چپ و راست
آسمان گفت که یارد که مویی کم / از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست
تیز شد استره و باز فرو رفت به خود / گفت با خویش که مویی زسرش نتوان کاست
باز می‌خواست کزان موی تراشی بکند / اول از بندگی شاه اجازت می‌خواست
موی در تاب شد از استره در خود پیچید / کز سر جان نتوانست به یکدم برخواست
باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم / هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست
لله الحمد که گر موی برفت از سر او / تا قیامت سرو افسر بسلامت برجاست
تا شبیهند به ماران سیاه فرعون / موی‌های سیه و آفت ایشان موساست
از نهیب غضبت باد چو مار ضحاک / هر سر موی که اعدای تو را بر اعضاست