سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست / از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست
یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته‌اند! / کش حریر سمن و اطلس گل آسترست
برقع عارض تو عافیت دلها بود / عافیت باز بر افتاده دور قمرست
سر راز سر زلفت نگشود است کسی / ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست
از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو / کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست
دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد / تا بدانی که دم سوختگان را اثرست
عجب آنکس که به دور لب تو مست می است / مگر از باده لعل لب تو بی‌خبرست؟
چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا / چشم ترک توام انداخته باز از نظرست
همه رهگذر آتش رخساره اوست / مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست
شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز / نیست از باد هوا لیک زخون جگرست
پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر / پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست
چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است / همچنان این دل مسکین به خیال تو درست
کی تواند دلم از موی میان تو گذشت / که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست
سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من / از بن گوش به عشق تو درآورده سرست
چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست / واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست
لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل / در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست
سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد / خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟
بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا / بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست
ناصر دین نبی، شاه اویس، آنکه دلش / عالم علم علی، عادل عدل عمرست
روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش / که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست
ای که خاک کف پایت فلک کحلی را / نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست
خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان / حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست
فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است / تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست
طره پرچم و ماه علم منصورت / آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست
در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار / در زمین آب ز اجزای درت بهره‌ورست
خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است / چمن طبع تو را زهره به جای زهر است
آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است / آسمانی و برآورده رای تو، خورست
در اموری که پی سد طریق فتن است / در مقامی که گه قطع مهام بشرست
خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است / خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست
زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات / زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست
آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو / جگر تشنه اعدای تو را آبخورست
نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد / داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست
ظالمانند به دوران تو انجم زان روی / روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست
ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو / رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست
هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان / دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست
همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست / تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست
آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم / که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست
هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت / در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست
باد از آن در کف آب است به زندان حباب / که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست
هست با داغ ولای تو و طوق مننت / هر چه امروز در اطراف جهان جانورست
تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر / باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست
وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد / که حقیقت خلف دوده این نه پدرست
باد عید تو مبارک که جهان را امروز / دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست