سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز این منم که دیده بختم منورست / زان خاک ره، که سرمه خورشید انوار است
باز این منم که قبله گهم ساخت آسمان / زان آستان که قبله خاقان و قیصر است
باز این منم نهاده سر طوع و بندگی / در پای این سریر که با عرش همسر است
باز این منم برابر این کعبه کز جلال / با منتهای سدره مقامش برابر است
ای دل شکایتی که ز دوران روزگار / داری نهان مدار که درگاه داور است
ای بنده حاجتی اگرت هست عرض کن / کاین بارگاه پادشه بنده پرور است
دارای شرق و غرب، شهنشاه بحر و بر / کاو صاف ذات جودش از اندیشه برتر است
خورشید تیغ زن که به تیغ گهرنمای / از شرق تا به غرب جهانش مسخر است
سلطان اویس، سایه حق کز کمال عدل / ذاتش معز دولت و دین پیمبر است
شاهی که از برای صلاح جهانیان / پیوسته تخت و افسر و اسب و مغفر است
یاجوج فتنه قاصد ملک است و تیغ شاه / اندر میان کشیده چو سد سکندر است
در دور او به خاک فرو رفته است، دار / وز آسمان گذشته به صد پایه منبر است
روز ولادتش چو نظر کرد مشتری / انصاف داد و گفت که او سد اکبر است
گردون به چار رکن جهان پنج نوبه زد / کین پادشاه شش جهت و هفت کشور است
دولت سرای سلطنتش رایه بهر سر / در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است
ای از شرف سرآمده کل کاینات / ذات مبارک تو که عقل مصور است
چتر تو نقطه‌ای است درین سبز دایره / کان نقطه بر محیط کرم سایه گستر است
تیر تو طایریست همایون که روز رزم / خط فراق بال جهانیش، بر سر است
تا خطبه عروس ممالک به نام توست / نام تو بسته بر زر و بر روی زیور است
ماند مخیم تو به لشگر گه نجوم / کز شرق تا به غرب خیام است و لشکر است
فی‌الجمله خود به عدت لشگر گه نجوم / آن را که عون و نصرت حق یار و یاور است
گر لشگر عدو شود از ذره بیشتر / روز مصاف پیش تو از ذره کمتر است
گو راه خانه گیر و حکایت مکن طویل / با آنکه ده هزار کسش چو تو چاکر است
منصوبه حیل نتوان باخت با کسی / کز جاه کعبتین، نجومش مسخر است
آب مخالفان مده الا زجوی تیغ / کابشخور مخالف از حد خنجر است
آنجا که نام و نامه عدل تو می‌رود / آرامگاه گور و کنام غضنفر است
در روز عرض لشگر منصورت از عراق / تا حد شوشتر، همه جند است و لشگر است
شاهین که کبک خواب نکردی ز بیم او / بالش تذرو راشده بالین و بستر است
وقتی که همت تو دهد ساغر نوال / یک جرعه از یمین تو دریای اخضر است
جایی که رفعت تو زند خیمه جلال / یک فلکه از خیام تو، خورشید خاور است
ارزاق را حواله به دیوان همتت / کردند و تا به روز حساب این مقدر است
با عود شکر اگرچه ندارد قرابتی / دایم به بوی خلق تو با او بر آذر است
شاها، منم به مدح تو آن طوطی فصیح / کز لفظ من دهان جهان پر ز شکر است
از بحر مدح من به ثنایت درین محیط / هرجا سفینه‌ای است، کنون غرق گوهر است
من این معز دین خدا را معزیم / کش صد غلام همچو ملکشاه و سنجر است
دوری ز حضرتت که گناهی است بس بزرگ / از بنده نیست، این ز سپهر ستمگر است
گردون مدام باعث حرمان بنده است / این خوی در طبیعت گردون مخمر است
دوری به اختیار نجستم ز حضرتت / خود ذره را ز مهر جدایی چه در خور است؟
سوگند می‌خورم به بهشت و قصور و حور / وانگه به خاک پای تو، کان حوض کوثر است
کز مدت فراق تو روزی که رفته است / پندار کرده‌ام که مگر روز محشر است
تا در میان گلشن گردون دهان شیر / فواره مرصع این چشمه زر است
منصور باد رایت فتح تو، کافتاب / طالع ز برج این علم شیر پیکر است