سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بهار خانه چین، عرصه گلستان است / مخوان بهار مغانش که دشت موغان است
خوش است وقت گل تازه زانکه در همه وقت / ندیم مجلس او بلبلی خوش الحان است
خوش است رقص سهی سرو با نوای هزار / از آنک در حرکت با هزار دستان است
میان باغ درخت شکوفه پنداری / که قصری از گهر اندر ریاض رضوان است
به باغ سفره مینا از آن گشاید گل / که صحن دشت پر از کاسه‌های مرجان است
از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزیز / که گل هنوز چو یوسف اسیر زندان است
قد بنفشه چرا شد خمیده چون امروز / هنوز غره عهد ش چرخ مظله‌ای است
به عهد عدل تو مهتاب در جهان زانهاست / که رشته بافته بهر رفوی کتان است
حسام سبز که می‌کرد رخ به خون گلگون / ز سهم عدل تو چون بید لرز لرزان است
سواد چتر تو را آفتاب در سایه / مثال خط تو را آسمان به فرمان است
مدار کار جهان در زمان دولت توست / نه بر سپهر که او سخت سست پیمان است
زبان تیز قلم قاصرست از صفتت / که حصر مدح تو بیرون ز حد امکان است
سپهر گوی صفت با وجود این عظمت / به خدمت تو درآورده سر چو چوگان است
دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی / چو نیشکر شکر شاه نتوانست
چناروار سزاوار اره و تبر است / مخالفت که ز سر تا به پای دستان است
سیاه مور سیه خانه را نگر که کمر / ببسته در طلب منصب سلیمان است
چو دستبرد نماید کلیم در معجز / چه جای لشگر فرعون و عون هامان است
اویس نام و، حسن خلق و، مصطفی صفتی / بر آستان تو سلمان، به جای حسان است
به یمن معجز دین محمدی امروز / بهین سخن، سخن پارسی سلمان است
همیشه تا که درین هفت تو سراپرده / هزار پرده سرا مطرب خوش الحان است
سپهر باد سراپرده جلالت تو / اگر چه خیمه قدرت، هزار چندان است