سلمان ساوجی › درنعت پیامبر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دل که در هوای جمالش مجال یافت / عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت
هر جا که در بلای ولایش گرفت انس / از نعمت و نعیم دو عالم ملال یافت
آداب خدمت درش آن را میسر است / کو از ادیب « ادبنی » گوشمال یافت
هر مدرکی که زد در درک کمال او / خود را مقید در کات ضلال یافت
عقل عنان کشید چو سوزن درین طلب / عمری به سر دوید و به آخر خیال یافت
جبرئیل را تجلی شمع جمال او / پروانه‌وار سوخته بی پر و بال یافت
ای منعمی که ناطقه خوش سرای را / در حصر نعمت تو خرد گنگ و لال یافت
یک ذره از لوامع نورت غزاله برد / ک شمه از روایح خلقت غزال یافت
یبویی ز گرد دامن لطفت دماغ باغ / در جیب و آستین صبا و شمال یافت
هر آفتاب کز افق عزت تو تافت / نی ذل کسف دید و نه نقص زوال یافت
بر طور طاعتت « ارنی » گفت، آفتاب / یک ذره از تجلی حسن و جمال یافت
در ملک رحمتت در « هب لی » زد آسمان / یک گوشه از ولایت جاه و جلال یافت
یوسف ذلیل چاه بالی تو شد از آن / جاه عزیز مصر بدو انتقال یافت
گه نحل را جلال تو تشریف وحی داد / گه نمل بر بساط تو منشور قال یافت
چون زلف شاهدان ز تو هر کس که رخ بتافت / خود را سیه گلیم و پراکنده حال یافت
با یادت ار در آتش سوزنده باشد کسی / آتش زهاب چشمه آب زلال یافت
لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد / زان یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت
در حضرت تو روی سفید آمد آنک او / بر روی دل ز فقر سیه روی خال یافت
فکرم نمی‌رسد به صفاتت که وصف تو / بر دست و پای عقل ز حیرت عقال یافت
فکر و هوای بشریت کجا و کی / در بارگاه وصف هوایت جمال یافت
نیک اختری به منزل وصلت رسد که او / با بدر و قدر و صدر و شرف اتصال یافت
سلطان هر دو کون که کونین در ازل / بر سفره نواله جودش نوال یافت
ادنی مقام او شب معراج روح قدس / اعلی مراتب درجات کمال یافت
خلقش بهار عالم لطف الهیست / زانرو مزاج عالمیان اعتدال یافت
چل صبح و هشت خلد بنام محمد است / خود عقد حا و میم بدین حا و دال یافت
منشور فطرت ار چه به توقیع احمدی / مشهود گشت و مهر ولایت به آل یافت
سلمان به مدح آل نبی درج سینه را / همچون صدف خزینه عقد لال یافت
جز در ثنای ایزد بی چون حرام گشت / شعر رهی که رونق سحر حلال یافت
یارب به عاشق شب اسری که با حبیب / در خلوت دنی فتدلی مجال یافت
کز حال این شکسته درویش وامگیر / آن یک نظر که هر دو جهان زان مثال یافت