سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در درج عقیق لبت نقد جان نهاد / جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد
قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت / خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد
باریکتر از مو کمرت را دقیقه‌ای / ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد
شیرینتر از شکر به سخن در لطیفه‌ای / رویت نمود لعل تو نامش دهان نهاد
از قامتت خیال مثالی نمود باز / در کسوت لطیف دل آن را روان نهاد
تا کی چو شمع سوخته را می‌کشم به دم؟ / کو با تو در میان سرو جان رایگان نهاد
ای دل مجوی سود ز سودای او که عشق / بنیاد این معامله را بر زیان نهاد
ایزد هوای خاک در دوست پیش از آن / در جان من نهاد که در خاک جان نهاد
جانم حیاتی از نظر دوست وام کرد / دل پیش تیر غمزه به رسم نشان نهاد
نرگس چو کرد سنبل او شانه مو به مو / آورد و جمع بر طرف ارغوان نهاد
خطی به روی کار برآورد عاقبت / سرگشته زلف همگی بر کران نهاد
رویش نشان غالیه دارد مگر که روی / بر خاک پای پادشه کامران نهاد
سلطان اویس داور دین کز کمال عدل / در سلطنت قواعد نوشین روان نهاد
از کیسه فواضل انعام عام اوست / هر گوهر نفیس که کان در دکان نهاد
عمری عنان توسن ایام چرخ داشت / چون پیر گشت در کف این نوجوان نهاد
در عهد او به غیر ترازوی بارکش / ایام برکه بود که بار گران نهاد
تا دید کهکشان بطریق رهش فلک / بس چشمها که بر طرف کهکشان نهاد
نصرت که مرغ بیضه پولاد تیغ اوست / بر شاخسار رایت او آشیان نهاد
چون سد آهنین حسامش کشیده دید / چرخش لقب سکندر گیتی ستان نهاد
چون دست درفشان جوادش گشاده یافت / او را زمانه موسی دریا بنان نهاد
ای وارث نگین سلیمان کز اعتقاد / سر بر خط مطاوعتت انس و جان نهاد
شبدیز خسروی زمه نو رکاب یافت / تا شهسوار قدر تو پا در میان نهاد
قدر تو با سماک سنان در سنان فکند / صیت تو با شمال عنان در عنان نهاد
بنای روزگار که این خشت زرنگار / بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد
چون اوج بارگاه جلال تو را بدید / بر کند مهر ازو و برین آستان نهاد
در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد / گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد
از پشت دشمن تو نیامد برون یکی / غیر از سنان که گوهریش می‌توان نهاد
ذات تو گشت واسطه عقد گوهری / کاثار لطف در صدف کن فکان نهاد
در قبضه تصرف تو تیغ آسمان / تنها نه کار و بار زمین و زمان نهاد
ایزد مدار نه فلک و آسیای چرخ / بر آب این بلارک آتش فشان نهاد
هر بره را که گرگ بدو رانت باز یافت / در دم گرفت و برد و به پیش شبان نهاد
از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت / در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد
در خاک درگه تو که با مشک همدمست / طبع زمانه خاصیت زعفران نهاد
در روز همت تو از افلاس محضری / بنوشت چرخ سفله و در دست کان نهاد
هر حرب را که مرکب تو یک دو پی سپرد / صد ساله بهر قوت همای استخوان نهاد
بنمود خنجر تو دران عرصه هفت خوان / بس کاسهای سرکه بران هفت خوان نهاد
قدرت مکن و پایه خود چون قیاس کرد / دست جلال و مرتبه بر لامکان نهاد
بی دست مسند تو مزلزل نهاده بود / اوضاع تخت بخت تو دستی بران نهاد
از خاورت همیشه بگردون زر آوردند / جز رایت این خراج که بر خاوران نهاد
شاها من آن کسم که خرد در سخن مرا / شیر صفت فصاحت و ببر بیان نهاد
بس در آبدار که طبعم به دولتت / در آستین و دامن آخر زمان نهاد
آن نظمها به مدح تو کردم که عقل ازان / هر نکته در مقابله یک جهان نهاد
در دور دولت تو که با دور آسمان / هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد
اوضاع مملکت همه نیکو نهاده است / جز وضع من که بهتر ازین می‌توان نهاد
ایطا درین قصیده فتادست و این طریق / رسمی است بس قدیم نگویی فلان نهاد
تا می‌کشد سریر زر آفتاب صبح / بس روزگار پیل سپیدمان نهاد
بادا مطیع هندوی پیل تو صبح کو / سر در سواد لشکر هندوستان نهاد
جاوید حکمراغن که بنام تو در ازل / ایزد اساس سلطنت جاودان نهاد