سلمان ساوجی › در مدح سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بختم از بادیه در کعبه علیا آورد / بازم اقبال بدین حضرت اعلا آورد
منم آن قطره که انداخت سحابم بر خاک / باز برداشتم از خاک و به دریا آورد
در محاق ارچه مه طالع من بود به قوص / آفتابش نظری کرد و به جوزا آورد
جذبه صحبت خورشید چو شبنم ما را / سوی مصعد دگر از مهبط ادنی آورد
چون سکندر طمعم برد به تاریکی و باز / به لب آب حیاتم خضر آسا آورد
ملجا من در شاه است و لله الحمد / که مرا بخت بدین ملجا و ماوا آورد
رفته بودم ز سر شعر و هوای در شاه / باز در خاطرم این مطلع غرا آورد
باد نوروز نسیم گل رعنا آورد / گرد مشک ختن از دامن صحرا آورد
شاخ را باغ بنفش دم طاووس نگاشت / غنچه را باد به شکل سر ببغا آورد
لاله از دامن کوه آتش موسی بنمود / شاخ بیرون ز گریبان ید بیضا آورد
بلبل آشفته چو وامق ز هوا گشت مگر / رحم بیش از دهن غنچه عذرا آورد؟
از پی خسرو گل بلبل شیرین گفتار / نغمه بار بد و صوت نکیسا آورد
بلبل پرده‌سرا صوت چکاوک بنواخت / مطرب زهره نوا نغمه عنقا آورد
بودم افتاده ز پا شوق توام دست گرفت / بر سر کوی توام بی‌سر و بی‌پا آورد
سر زلفت که ز اسلام کناری دارد / در میان عادت ز نار و چلیپا آورد
سرو بالای بلند تو بدین شیوه و ناز / هرکجا رفت دل و هوش به یغما آورد
طرب لعل تو می را برسانید به کام / جان شیرین به لب ساغر صهبا آورد
عشق تو کیش من و طاعت شاهم دین است / مومن آن است که اقرار بدین‌ها آورد
سرو را باد صبا منصب بالا بخشید / لاله را لطف هوا طلعت والا آورد
بود بر عنچه و گل وجهی و آن وجه برون / بلبل از غنچه به تشنیع و تقاضا آورد
دامن پیرهن یوسف گل را بدرید / باد گفتی که برو عشق زلیخا آورد
تافت صد زهره زهر شاخ ز هر شاخ مگر / شاخ ثورست که بر زهره زهرا آورد
نقش بند چمن آرای طبیعت گویی / نقش خضرا همه بر صفحه زهرا آورد
کرد ساقی چمن بلبل عاشق را مست / زان می لعل که بر ساغر صهبا آورد
گل رعنا چو سر نرگس مخمور گران / دید در ساغر زرین می حمرا آورد
پادشاهی که کمال شرف پادشهیش / نقص در سلطنت بهمن و دارا آورد
ظل حق، شیخ اویس، آنکه ز آفات فلک / ملک را در کنف چتر فلک آسا آورد
آنکه در دعوی عدلش چو خرد برهان خواست / آیت معدلت مملکت آرا آورد
تیغ او یک دو ذراع است ولیکن در قلب / آتشی گشت و زبان تا به زبانا آورد
ای که خاک ره شبرنگ تو برداشت به چشم! / چرخ کحلی ز پی دیده بینا آورد
وی که نعل سم اسب فلک از گوش ملوک! / کرد بیرون جهت یاره حورا آورد!
دین پناهید به ذات تو و ذات تو پناه / به خداوند تبارک و تعالی آورد
هرکجا موکب منصور تو یک پی بنهاد / دولت از چار طرف روی بدانجا آورد
جان نمی‌داد عدو از پی تحصیل اجل / رفت و شمشیر تو را بر سر اعدا آورد
دهر پیرست و جهان زال و تو کیخسرو عهد / قوتی در تن پیران که برنا آورد
هر مثالی که به توقیع سعادت بنوشت / آسمان بر سرش از چتر تو طغرا آورد
تیغ قهر تو پی سخت عجایب دارد / که به هر جای که در رفت مفاجا آورد
بهترین صورتی اندیشه اخلاص تو بود / زان تصور که خرد در دل دانا آورد
نور خورشید تو که در آن بقعه که تافت / شاخ زربار همه عقد ثریا آورد
مشرب غیب به دیوان ضمیرت امروز / از ولایات عدم نسخه فردا آورد
پادشاها چه دهم شرح که بیماری و ضعف / چه بلا دور ز حضرت ز سر ما آورد
پنج نوبت ز سر صدق و ارادت هر روز / خواستم روی بدین کعبه علیا آورد
تب هر روزه و سرمای زمستان نگذاشت / هرچه آورد به رویم تب سرما آورد
رفته بودم ز جهان از سر کوی عدمم / دولتت باز به بازوی توانا آورد
بعد سی سال سفر باز به بغداد مرا / به عراق آروزی مولد و منشا آورد
در عراق آنچه من از ظلم و تعدی دیدم / شرم دارم به زبان بعضی از آنها آورد
گریه بیوه‌زن و اشک یتیمان عراق / ای بسا آب که در دیده خارا آورد
«یارب» نیم شب و آه و سحرگاه ضعیف / ای بسا رخنه که در گنبد اعلا آورد
کیمیای نظر لطف بدان خاک انداز / که خدایت به جهان از پی احیا آورد
تا در اطراف جهان زمره مردم خواهند / به زبان ذکر جهانداری کسری آورد
ملک کسری همه در قبضه فرمان تو باد! / که جهان باز نخواهد چو تو کس را آورد